لیست کلیه پارتهای رمان ما ماندیم و عشق : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 1
فصل 1 خیابان احمدی مثل همیشه شلوغ بود و ماشینها پشت سر هم متوقف شده و در انتظار باز شدن راه. عباس در حالی که پشت فرمان به مسیر مسدود شده نگاه میکرد با اعصاب خردی اندیشید: «همیشه خدا شلوغه! یه بار نشد با خوشی از اینجا رد شیم.»گوشی موبایلش زنگ خورد و آن را نزدیک گوشش برد: ـ بله؟ صدای مادرش ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 2
فصل 2 عباس دست در جیب دم در ایستاده و به روبه رو زل زده و در فکر بود. فکرهایی که همه آنها به یک چیز منتهی میشد. پدرش که سالها بود او و مادر و برادرش را به خاطر همسری جدید از خود رانده و به دنبال خوشیهای خود رفته بود. دستی به موهای آشفتهاش کشید و اندیشید: «رنگ خوشی رو نمیبینی محمود ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 3
ساعت هشت شب بود که با خستگی روانه خانه شد. در حال کلید انداختن در قفل بود که صدای مردی از پشت سرش شنید: ـ آقا سلام. برگشت و چشمش به مرد جوان غریبهای افتاد. در حالی که با چشمانی ریز شده از کنجکاوی به او نگاه میکرد، گفت: ـ سلام. مرد دستش را به طرف او دراز کرد و لبخند زد: ـ من همسایه جدیدم....
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 4
فصل 3 بهار از این پهلو به آن پهلو میغلطید و به پسر بزرگ مهناز خانم با آن چهره سرد و بی تفاوتش فکر میکرد. اندیشید: «چهقدر گوشت تلخ و نچسب و بی ادب بود!» صدای بهمن را از پشت در شنید که در حال صحبت با ملیحه بود. ـ بهار خوابه؟ ـ آره. ـ شام خورد؟ ـ آره. امشب زود رفت رختخواب، خسته بود. برق ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 5
بهار در حال گذر از کوچهای بود که چشمش به آرایشگاه اشرف خانم افتاد و یادش آمد دو هزار تومان بدهکار است. پرده آرایشگاه را کنار زد و داخل رفت. اشرف خانم طبق معمول مشتری داشت و کارآموزانش در قسمتهای مختلف آرایشگاه پراکنده بودند. لیلا دختر اشرف خانم که خیلی لاغر بود کنار مادرش که از صد کیلو هم بیش...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 6
و دوباره چایش را نوشید. بهار به طرف تلفن رفت و با ملیحه تماس گرفت و ماجرا را برای او گفت. ملیحه هم اعتراضی نکرد. نیم ساعت بعد داماد و فیلمبردار آمده بودند و بهار با شوق و ذوق به عروس و داماد نگاه میکرد. فیلمبردار از عروس میخواست ژستهایی بگیرد و عروس هم تبعیت میکرد. سارا در گوشش گفت: ـ دو...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 7
بهار به صورت تغییر کرده زیبایش در آینه نگاه کرد و خندید. سارا گفت: ـ بیا ازت عکس بندازم برو به زنداداشت نشون بده. ذوق زده گفت: ـ باشه. بذار گوشیمو بیارم. به سمت کیفش رفت. گوشیاش را از آن بیرون آورد و دست سارا داد. سارا چند تا عکس انداخت و بهار هیجان زده گفت: ـ خیلی قشنگن. لیلا نزدیک آنها...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 8
فصل 4 عباس با ظاهری آراسته از خانه بیرون آمده و قصد رفتن به خیابان و سوار شدن ماشینش داشت که چشمش به یک پستچی با بستهای در دست مقابل در خانه بهمن افتاد. پستچی زنگ را فشرد و لحظاتی بعد بهار در چهار چوب در نمایان شد. مانتوی مشکی همراه با یک شلوار گل گلی پوشیده بود و بدون خجالت در حال گرفتن بسته ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 9
حمیده تیپ زده و آرایش کرده مهناز خانم را بوسید و با عباس و مجتبی سلام و احوالپرسی کرد. عباس در حال نگریستن به چشمان آبی و خندان حمیده بود. سر و سنگین گفت: ـ خوش اومدین! حمیده تشکر کرد. دایی نصرت حمیده را گذاشت و رفت و همگی تنها ماندند. عباس که از حضور این دختر غریبه و قصد و نیتش درباره خودش معذ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 10
فصل 5 سه روز از آمدن حمیده گذشته و همچنان قصد بازگشت نداشت. حمیده نمیگذاشت مهناز خانم یک استکان از روی زمین بردارد و مثل پروانه دورش میچرخید. با مجتبی هم رابطه صمیمانهای برقرار کرده بود اما در ارتباط با عباس موفق نبود یعنی عباس به هیچ وجه اجازه نزدیکی او به خود را نمیداد و حمیده این را ف...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 11
بهار روبه روی آینه ایستاده و در حال تمرین آرایش بود. برای بار دهم خط چشم را به پشت پلکش کشید و وقتی موفق نشد عصبانی شد. با حرص خط چشم را روی میز انداخت و گفت: ـ اه! اصلاً من رو چه به آرایشگری؟! اصلاً استعدادش رو ندارم. و وقتی به یاد اشرف خانم و کارآموزانش افتاد که خیلی راحت خط چشم میکشیدند غص...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 12
فصل 6 ـ چی؟! خبر دروغ بوده؟! ملیحه به چهره متعجب بهار نگاه کرد و گفت: ـ آره بابا هیچ خبری نبوده. مهناز خانم گفت دروغ گفته. دیروزم برگشته شهرستانشون. ـ آخه چرا دروغ گفته؟! ـ چه میدونم والا! لابد دوست داشته نامزد عباس باشه. بهار انگار که خبر خیلی هم برایش اهمیت نداشت به اتاقش رفت و حاضر شد ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 13
عباس در حالی که دراز کشیده و تخمه میشکست، از مادرش میپرسید: ـ خونشون کجاس؟ مهناز خانم که تازه صحبتش را با مادر دختر تمام کرده بود، کاغذ را دستش داد. مجتبی آدرس را از دست عباس قاپید و گفت: ـ بده ببینم. عباس زل زد به مجتبی: ـ داشتم می دیدم! مجتبی آدرس را روی سر عباس انداخت و رفت: ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 14
هردو داخل رفتند و زن چادر به سری که شباهت به سوسن داشت با گشادهرویی به استقبالشان آمد و مادر و پسر وارد حیاط کوچکی شدند. مادر سوسن طبقه بالا را نشان داد و تعارفشان زد. عباس و مهناز خانم از پلههای آهنی خانه بالا رفتند و وارد یک اتاق دوازده متری تمیز شدند و نشستند. مادر سوسن نشست و با مهناز خا...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 15
داخل خانه دعوا مرافعه بود و مهناز خانم عباس را به باد سرزنش گرفته بود: ـ اینم نه؟ من از دستت چی کار کنم؟ برای چی نه؟ مگه نمیگی دلم میخواد زنم خوشگل باشه. خوش اندام باشه. مگه این دختره همونی که میخواستی نبود؟ پس دیگه چی میگی؟ عباس عصبی گفت: ـ در مورد من چی فکر کردی؟ دیگه انقدرم ولن...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 16
فصل7 بهار و کارآموزان هر کدام در حال انجام دادن کاری بودند که دو دختر وارد آرایشگاه شدند و به اشرف خانم سلام کردند. اشرف خانم در حالیکه تلفنی با پسر بزرگش فرامرز حرف میزد با سر جواب سلام دخترها را داد و لیلا به طرفشان رفت و کارشان را پرسید. دختری که لاغرتر از دوستش بود در حال در آوردن مانتوی...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 17
اشرف خانم سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند. به طرف زن رفت و گفت: ـ کی برات رنگش کرده؟ این کار من نیست. لیلا گفت: ـ من رنگش کردم. اون روزی که نیومده بودی آرایشگاه من رنگش کردم ولی به خدا مثل خودت رنگ کردم مامان، بچههاام شاهدن. و نگاهی به رویا کرد وگفت: ـ مگه نه رویا؟ رویا تأیید کرد وگفت: ـ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 18
عباس سوئیچ به دست و خسته از در داخل رفت و بوی غذا به مشامش خورد. به مادرش که در حال هم زدن غذای داخل قابلمه بود سلام کرد و آشپزخانه رفت. وضو گرفت و سجاده پهن کرد و نمازش را خواند. خسته و کلافه بود. اصلاً نفهمید نمازش را چه خواند. انگار فقط میخواست تکلیفش را انجام دهد. هال رفت و به پشتی تکیه زد ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 19
عباس دوباره از حلوا خورد. خیلی خوشمزه بود. بهار متوجه شد و گفت: ـ الان میرم یکی دیگه میارم. مهناز خانم گفت: ـ نمیخواد خوشگله، خودم براشون درست میکنم. ـ نه، ملیحه زیاد درست کرده. الان میارم. بهار که رفت، مجتبی با لبخند گفت: ـ چهقدر دختر خوبیه! تلفن همراه عباس زنگ خورد وجواب داد: ـ...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 20
فصل 8 مهناز خانم در حال کشیدن جارو برقی بود که عباس آمد. کلافه از سر و صدای جارو برقی گفت: ـ خاموشش کن مامان! گوشام کر شد! مهناز خانم تازه متوجه آمدن پسرش شد. جارو برقی را خاموش کرد و سیم را از برق کشید و در حالی که عرق روی پیشانیاش را پاک میکرد، گفت: ـ کی اومدی؟ عباس در حالی که میگفت:...
بروزرسانی در : ۸۰۵ روز پیش
