لیست کلیه پارتهای رمان ما ماندیم و عشق : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 21
بهار داخل آرایشگاه شد و به محض ورود چشمش به لیلا افتاد که مشغول آرایش دختری بود و کارآموزان دیگر هم در حال درست کردن مو و آرایش عدهای دیگر. نزدیک لیلا رفت و گفت: ـ کمک نمیخوای؟ لیلا عرق ریزان گفت: ـ اگه برات زحمتی نیست یه توک پا برو دم خونه ما بگو مادرم بیاد آرایشگاه. از نیم ساعت پیش که ...
بروزرسانی در : ۸۰۴ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 22
بهار ذوق کرد و همراه او شد. هر دو بی هیچ حرف به طرف خانه اشرف خانم راه افتادند. عباس همانطور که راه میرفت و به روبه رو نگاه میکرد، گفت: ـ دیگه به اون موضوع فکر نکن! تموم شد. ـ عباس آقا اگه شما نیومده بودی من چه خاکی تو سرم میریختم؟ ـ خدا خیلی دوستت داره. بهار به صورت خونسرد او نگاه کر...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 23
بهار در حال سشوار گرفتن به موهای خانومی با رویا حرف میزد و درباره خیابان نزدیک پارک میگفت. رویا گفت: ـ سشوارو اینطور که من میگیرم بگیر تا موهاش نسوزه. بهار مطیعانه همان حرکت را کرد و رویا در تأیید حرفهای او گفت: ـ آره بابا اون خیابونه خیلی ترسناکه. یدفعه منو یه مرده اون ورا دنبال کرد...
بروزرسانی در : ۸۰۲ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 24
اشرف خانم طبق معمول مهناز خانم را تحویل گرفت و بهار برای او صندلی گذاشت تا بنشیند. اشرف خانم به لیلا گفت کار مهناز خانم را انجام دهد و خودش خیلی سریع کار سیمین را انجام داد. سیمین جریان خواستگاری سهراب را برای اشرف خانم تعریف کرد و اشرف خانم گفت: ـ خوب کردی! اون دختررو من میشناسم. خوانواده خوب...
بروزرسانی در : ۸۰۱ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 25
فصل 9 مهناز خانم پس از هماهنگی با پیرزن و گرفتن آدرس دختر خواهرش به طرف عباس آمد و گفت: ـ بیا. اینم آدرس. عباس با اخم و دقت به آدرس نگاه کرد و گفت: ـ برای امروز قرار گذاشتی؟ ـ آره. پیرزنه گفت ساعت شش بیاید. خودشم اونجاس. ساعت شش عصر عباس و مهناز خانم آماده رفتن به خانه خواهرزاده پیرزن بود...
بروزرسانی در : ۷۹۹ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 26
شب که عباس و مهناز خانم آمدند، مجتبی مقابل تلویزیون دراز کشیده بود. مهناز خانم غرغر کنان و عباس پشت سرش داخل شدند. ـ دختره که قد و هیکلش باهات جور بود. چی میگی پس تو؟ ـ میگم اسکلت مردنی بود. دست بهش میزدی میشکست، پودر میشد. ـ همه که بی عیب و نقص نیستند. تو یه دختر کامل میخوای. دخت...
بروزرسانی در : ۷۹۸ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 27
فصل ۰۱ بهار دختر شهلا را که با خودش به آرایشگاه آورده بود، در آغوش گرفته و میگفت: ـ چهقدر نازه!! شهلا خندان گفت: ـ نظر لطفته! به نازی تو که نمیرسه. اشرف خانم در حال باد زدن خود با باد بزن به لیلا چشمک میزد که با بهار صحبت کند. لیلا ناراحت از کار مادرش آرام گفت: ـ من نمیگم. ...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 28
مهناز خانم حرص می خورد و خون لب مجتبی را با پنبه پاک میکرد. ـ با دختر مردم تو پارک چی کار داری که داداشش بیاد و ببیندتون؟ ـ داداشش نبود. پسرخاله عوضیش بود. مهشاد نمیخوادش اما پسره لعنتی کنه شده افتاده دنبالش. عباس با اخم گفت: ـ دست از این دختره بردار! به درت نمیخوره. مجتبی عصبانی گف...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 29
فصل 11 دو روز بود که سارا به خاطر سرماخوردگی آرایشگاه نمیآمد و بهار برای عیادتش به خانهاشان رفته بود. سارا وقتی بهار را با قابلمه سوپ در دست دید خوشحال شد و بغلش کرد و گفت: ـ دستت درد نکنه بهار جون! چرا زحمت کشیدی؟ ـ خواهش میکنم. زنداداشم سوپ درست کرده بود یدفعه یاد سرماخوردگی تو ا...
بروزرسانی در : ۷۹۵ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 30
ملیحه تند و تند در میزد و میگفت: ـ بهار درو باز کن ببینم چی شده. بهار جان! خواهش میکنم درو باز کن. دارم میمیرم از نگرانی. زنگ خانه به صدا در آمد و ملیحه ناکام از پاسخ ندادن بهار به طرف در رفت. در را که باز کرد، با دیدن مهناز خانم چهرهاش باز شد: ـ مهناز خانم! شمااین؟ خوش اومدین! مهنا...
بروزرسانی در : ۷۹۴ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 31
فصل 12 صبح بهار با چشمانی پف کرده از خانه بیرون رفت. سر راه چشمش به عباس افتاد که از سوپرمارکتی با خنده بیرون آمد. چشم عباس از دور به او افتاد و لبخند روی لبش ماسید. بهار بدون اینکه به او سلام کند رویش را به طرفی کرد و رفت. بلافاصله یاد حرف های شب قبل مادرش در مورد خواستگاری فرامرز افتاد ...
بروزرسانی در : ۷۹۲ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 32
*** داخل امامزاده عباس به ساعت نگاه کرد. وقت اذان ظهر بود. کم پیش میآمد نماز اول وقت بخواند. از فرصت استفاده کرد و مشغول نماز جماعت همراه نمازگزاران شد. پس از نماز به هوای بهار تندی از زیارتگاه خارج شد و به دنبالش گشت. اندیشید: "چهطوری بفهمم تو زیارتگاهه؟ شاید رفته. شایدم حالاحالاها قصد ندار...
بروزرسانی در : ۷۹۱ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 33
بهار روی مبل بزرگی بین عمو و زنعمو نشسته و مرجان دختر عمویش در حال پذیرایی از او بود. عمو مسعود که قلب رئوفی داشت، در حالی که دست بهار را پدرانه در دست داشت، گفت: ـ بهار جان! میتونی هر چقدر دلت خواست اینجا بمونی عمو جون! چشمان بهار پر از اشک شد و گفت: ـ ممنون عمو جون! زنعمو با مهربانی گفت...
بروزرسانی در : ۷۹۰ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 34
فصل 13 روز بعد وقتی بهار چشم باز کرد خودش را در خانه عمویش دید و آهی از سینه بیرون داد. احساس مزاحمت داشت و نمیدانست باید چه کار کند. با اینکه بهمن و ملیحه اصرار به بازگشتش داشتند اما دلش نمیخواست حالا حالاها نزد آنها بازگردد. بدبختانه هیچ راهی هم به ذهنش نمیرسید که بدون مزاحمت برای کس...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 35
*** پسرها داخل ماشین بودند و میگفتند و میخندیدند. ابراهیم که پشت ماشین نشسته بود در حال تخمه شکستن رو به عباس که در حال رانندگی بود، گفت: ـ عباس پخشو روشن کن. عباس پخش را روشن کرد و خوانندهای با سر و صدا مشغول خواندن شد. داوود با افسردگی به مناظر بیرون زل زده بود که ناگهان موبایل عباس زن...
بروزرسانی در : ۷۸۸ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 36
بهار با ذوق در انتظار ورود بهمن و ملیحه بود. شب قبل بهمن تماس گرفته و اطلاع داده بود همراه ملیحه به اصفهان میآیند تا هم عمو را ببیند و هم بهار را با خود برگردانند. از حالا دلتنگ ملیحه و بهمن شده بود و فهمیده بود چقدر دوستشان دارد و تنها جایی که احساس آرامش دارد خانه آنهاست. احسان روی مبل نشسته ...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 37
فصل 15 در اتاق بیمارستان عباس ناباورانه به پای راستش که هیچ حسی نداشت و مجبور بود عمری را با آن سر کند، نگاه میکرد و فکر میکرد در زندگیاش چه کار کرده که چنین بلایی بر سرش آمده. مهناز خانم که اندوهگین بود و نمیخواست روحیه پسرش را تضعیف کند، گفت: ـ خوب میشه عباس. با دکترت حرف زدم. گفت...
بروزرسانی در : ۷۸۵ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 38
مهناز خانم به مجتبی که با ناراحتی گوشهای کز کرده بود، نگاه کرد و گفت: ـ آقا بهمن و بهار و ملیحه دارن میان دیدن عباس. مجتبی سکوتی کرد و گفت: ـ عباس مارو نمیخواد ببینه اونارو ببینه؟ مهناز خانم با فکری ناآرام به سمت اتاق عباس رفت. پشت درب ایستاد و چند ضربه به آن زد. عباس هیچ جوابی نداد. مهنا...
بروزرسانی در : ۷۸۴ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 39
مجتبی در حالی که کمپوت گیلاس را باز میکرد، گفت: ـ دست مهمونا درد نکنه که مرتب برای عباس کمپوت میارن. مهناز خانم در حال سبزی پاک کردن گفت: ـ خوش به حال تو میشه دیگه... عباس که خودش لب نمیزنه! ـ خودتم میخوری مامان خانم! ـ نه به اندازه تو! عباس از اتاق بیرون آمد و عصا به دست به طرف در...
بروزرسانی در : ۷۸۳ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 40
فصل 16 بهار پشت پنجره اتاقش ایستاده و با چشمانی پر از اشک و ترحم انگیز به عباس که عصا به دست دم در ایستاده و در حال صحبت با ابراهیم بود، نگاه میکرد. عباس کمی افسرده به نظر میرسید و لبخند کمرنگی روی لبش بود که قلب بهار را میلرزاند. پرده را کشید و آشپزخانه رفت. ـ بهار جان صبحونه خوردی؟ به...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
