پارت پنجاه :


فصل 52
عباس کلافه و عصبی بود. این روزها شدیداً به دنبال کار بود اما به هر دری می‌‌زد بسته بود. گاهی اوقات احساس نیاز شدید به پدرش می‌‌کرد اما غرورش همیشه در این مبارزه پیروز بود. مهناز خانم خیلی نگران بود و بهار هم از موضوع اطلاع داشت اما چیزی به بهمن و ملیحه نگفته بود. بهار هر روز به خانه مهناز خانم می‌‌آمد و به عباس روحیه می‌‌داد که با تلاش می‌‌تواند کار پیدا کند اما عباس واق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • دریا

    1

    چقدر قشنگ ممنون بانو زیبا بود 😍

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️🌹

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    بهارعباس چقدرخوبن حالاعباس کارپیداکنه عالی میشه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️