پارت پنجاه و هفتم :

عباس برای صدمین بار شماره مجتبی را گرفت و با پیغام خاموش است رو به رو شد. با کلافگی به مادرش نگاه کرد و گفت:
ـ جواب نمی‌‌ده.
گوشیاش زنگ خورد و پر امید به آن نگاه کرد. پدرش بود که سراغ مجتبی را می‌‌گرفت و او دست خالی بود.کلافه گوشه‌‌ای ایستاد و فکر کرد کجا می‌‌تواند باشد. حتی صمیمی‌‌ترین دوست مجتبی هم خبری از او نداشت. صدای درمانده مادرش را شنید:
ـ نکنه بلایی سر خودش آورده با

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    هرکی جای بهاربودبااون رفتارمجتبی که باهاش کرددیگه اسم مجتبی رونمیاورد. مهربونی بهارو نشون میده🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دخترمون با محبت و با گذشته🙂

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️