ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت چهل و هفتم :
فصل 23
عباس و ابراهیم و جعفر دم در خانه پدری ابراهیم به صحبت ایستاده بودند. ابراهیم خندان گفت:
ـ از وقتی زن گرفتی دیگه مارو تحویل نمی گیری!
ـ هنوز دو روز شده ما زن دار شدیم؟
ابراهیم گفت:
ـ مثل این که فقط ما موندیم!
هومن پسر همسایه در حالی که کت و شلوار شیکی به تن داشت به پسرها نزدیک شد و گفت:
ـ سلام بچهها!
و با عباس و بقیه دست داد و گفت:
ـ چه خبرا؟
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🥰💖
۲ سال پیشمریم گلی
2چقدر عشقشون پاک وبی آلایشه ،امیدوارم به زودی زود یه کار خوب هم عباس پیدا کنه وخوشیشون کامل بشه ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
آرامش زندگی عباس بهار بود که عباس بعدها با تمام وجود بهش رسید. برای جوونی با وضعیت پای عباس واقعا پیدا کردن شغل مناسب مشکله اما جای نگرانی نیست. خدا همیشه هست و به فکر همه بندههاشه🙂❤🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
1ای بابا عباس نره پیش هومن برای کارچقدرخوب بارفتن بهاربهمن ملیحه تنهانمی مونن وبچه دارشدن🙏بانو💞