پارت پنجاه و یک :

****
صبح عباس جلوی در خانه بهمن منتظر بهار ایستاده بود. لحظاتی بعد صدای بهمن را از پشت آیفون شنید:
ـ بله؟
عباس متعجب از حضور بهمن در خانه دهانش را نزدیک زنگ برد و گفت:
ـ سلام. عباسم.
در باز شد و صدای بهمن را شنید:
ـ بیا بالا عباس.
ـ نه مزاحم نمی‌‌شم. بگو بهار بیاد پایین.
ـ فعلا بیا بالا.
لحن بهمن کمی عصبی بود. عباس متفکرانه بالا رفت و بهمن را با چهره‌‌ای درهم م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سادات

    1

    بهمنو تایید نمی کنم اما اونم حق داره من خواهر ندارم اما میتونم تصور کنم منم مثل بهمن برای ایندش نگرانم ، از این طرف احتمالا فامیلای بهمن بخاطر ازدواج بهار با یه پسر که بیکاره و پاش مشکل داره سرزنش کردن از اون طرف اوضاع مالیش خوب نیست به ادم فشار روانی وارد میشه دیگه!

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👍

    ۱ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    آدم ها چقدر زود ماهیت شونو عوض می کنند مثل بهمن ،انشاالله تا کار به جاهای باریک نکشیده عباس بتونه یه کار خوب پیدا کنه ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اگه بهمن شرط می‌کرد که اول عباس کار پیدا کنه بعد عقد کنند اینقدر دلخوری بینشون پیش نمی‌اومد. اشتباه از خود بهمن بود😑💞

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️