پارت پنجاه و نهم :

***
بهار صبح با صدای ملیحه از خواب بیدار شد.
ـ بهار خوابی؟ مهناز خانم پشت تلفنه.
فوراً از جا برخاست و گوشی را از دست ملیحه گرفت.
ـ جانم مامان جون...
ـ سلام بهار جان خواب بودی؟
ـ دیگه باید بیدار می شدم.
ـ آخی پس مزاحمت شدم.
ـ نه مامان جون باید بیدار می‌‌شدم چیزی شده؟
ـ نه عزیزم. می‌‌تونی یه سر بیای اینجا؟
کنجکاو پرسید:
ـ اتفافی افتاده؟!
ـ نه عزیزم ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    4

    چی شدکه ازشب تاصبح مجتبی فارق شدارعشق🤔🙏💞💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️