لیست کلیه پارتهای رمان ما ماندیم و عشق : پارت های 61 تا 71
تعداد کل پارت های منتشر شده : 71
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 61
فصل 03 عباس کنار پدرش روی تخت مفروش سفرهخانه نشسته و در حال خوردن دیزی زیر چشمی نگاهش میکرد که ناراحت به نظر میرسید. میدانست به خاطر عدم حضورش به عنوان پدر مجتبی در مراسم خواستگاری ناراحت است و از دست او هم کاری ساخته نبود. با صدای پدرش از افکارش بیرون آمد: ـ فعلاً صیغه کردند؟ ـ آره ...
بروزرسانی در : ۸۵۷ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 62
*** دکتر با دقت در حال معاینه پای عباس با وسایل پزشکیاش بود و کمی متفکر به نظر میرسید. نگاه عباس به نقطهای خیره بود. خدا خدا میکرد که چیز امیدوارانهای بگوید. محمود هم آنطرفتر دست به دعا بود. دکتر پس از تمام شدن کارش از عباس خواست از روی تخت برخیزد و در اتاق دیگری به او بپوندد و خودش دا...
بروزرسانی در : ۸۵۶ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 63
**** بهار حاضر و آماده برای پنجمین بار شماره سارا را گرفت و با پیغام خاموش است روبه رو شد. کلافه گفت: ـ برای چی گوشیش خاموشه؟ ملیحه از توی اتاق بچه و در محاصره لوازم سیسمونی خرگوش عروسکی برداشت و در حال تکان دادنش با صدایی عروسکی گفت: ـ بهار جونم چرا کلافهای؟ چی شده؟ برگشت و با دیدن ملیحه ...
بروزرسانی در : ۸۵۵ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 64
بهار آنقدر عصبانی بود که نمی توانست خودداری کند. حتی دلش نمیخواست که موضوع را به مهناز خانم یا عباس بگوید و شخصاً باید با مجتبی تسویه حساب میکرد. در حال خارج شدن از کوچه شماره همراه مجتبی را گرفت و مجتبی پس از چند بوق جواب داد. ـ الو... به شدت سعی داشت خودش را کنترل کند: ـ سلام بهارم. کی م...
بروزرسانی در : ۸۵۴ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 65
فصل 13 مراسم محرم فرا رسیده و همه در جنب و جوش مراسم و هیئت و عزاداری و بر پایی دسته و نذری بودند. عباس که متوجه میانه شکراب سارا و مجتبی شده بود هر شب مجتبی را به باد سرزنش میگرفت و روحیهاش را تضعیف میکرد. ـ یعنی اگه خبر به گوش ابراهیم و داوود برسه زندهت نمیذارن. مجتبی درمانده به عب...
بروزرسانی در : ۸۵۳ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 66
صدای یکی خانومهای حاضر در جمع بلند شد. ـ آفرین. چه جاریای مهربونی! ایشاالله همیشه همیطوری با هم باشین! مهناز خانم ماشاالله چه عروسای خانم و خوشگلی داری. ماشاالله هزار ماشاالله! چشم بهار به عباس افتاد که جلوی در ایستاده و از آمدن به جمع زنانه معذور بود. تشکری سرسری کرد و جمع را ترک کرد و نزد ع...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 67
صدای بهمن نگران بود و می گفت: ـ زودتر از وقتش داره به دنیا میاد. ـ نگران نباش. ایشاالله صحیح و سلامت به دنیا میاد. صدای بهار را شنید: ـ عباس! سلام ببخشید بدون تو برگشتم. خیلی ترسیده بودم. به بهمن که زنگ زدم و گفت ملیحه خیلی حالش بده نصفه جون شدم و سریع خودم رو رسوندم خونه. ـ کار خوبی کردی ول...
بروزرسانی در : ۸۵۰ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 68
فصل 32 خانه بهمن و ملیحه پر سر و صدا بود و بهار یک لحظه هم نوزاد را به زمین نمیگذاشت. گاه بغلش می کرد و گاه گونه تپل سفیدش را می بوسید و گاه بچگانه با او حرف میزد. زندایی مهری خندان گفت: ـ عمه خانم یه لحظهام بده ما ببینیمش. بهار نوزاد را دست زندایی مهری داد و لبخند زنان به ملیحه نگاه...
بروزرسانی در : ۸۴۹ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 69
عباس داخل نمایشگاه در حال صحبت با مشتری بود و پدرش هم آنطرفتتر در حال گفت و گوی تلفنی با مشتریای دیگر. این روزها کمی مضطرب بود که کار عمل چطور پیش میرود و پدرش اطمینان میداد که نگران نباشد. کار که به پایان رسید نمایشگاه را بست و همراه پدرش بیرون آمد. پدرش کمی متفکر به نظر میرسید. داخل م...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 70
بهار در حال درست کردن غذا به عباس که داشت هویج پوست میکند گفت: ـ خب بنده خدا حق داره! خیلی برای یه زن سخته بخشیدن مردی که بهش خیانت کرده! ـ فکر کنم دلش یه کمی نرم شد. ـ منم همین فکر رو میکنم. و به دنبال حرفش برگشت و شعله زیر قابلمه را کم کرد. عباس به حرکات آرام بخش او نگاه کرد. موهایش را ...
بروزرسانی در : ۸۴۷ روز پیش
-
رمان ما ماندیم و عشق - پارت 71
فصل 33 روز عمل فرا رسیده بود. عباس روی تخت نشسته بود و نگران عملش به نظر میرسید. به لباس عمل در تنش نگاهی انداخت و دنباله نگاهش را متوجه بهار کرد که دستانش را در میان دستان نرم و گرمش گرفته و روحیهاش میداد: ـ وقتی خوب شدی میریم دنبال خونه. یه خونه خوشگل میخریم و زودم میریم سر زندگ...
بروزرسانی در : ۸۴۶ روز پیش
