پارت چهل و هشتم :

شب که بهمن به خانه آمد، بهار و ملیحه به استقبالش رفتند و به گرمی سلام کردند. بهمن نگاهی به چشمان شاد آنها انداخت و لبخند زد:
ـ چی شده؟ چشماتون برق می‌‌زنه.
روی مبل نشست و ملیحه هم کنارش.
ـ ملیح تو خوب شدی؟
بهار برایش شربت لیمو آورد و گفت:
ـ بیا اینو بخور داداش! خیلی خنکه!
بهمن شربت را برداشت و یک سره سر کشید:
ـ دستت درد نکنه. خیلی چسبید.
بهار لیوان را از دستش گرف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 🤍فاطمه🤍

    0

    خیلی رمان گوگولی ایه 💖✨️

    ۳ هفته پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️