ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت چهل و هشتم :
شب که بهمن به خانه آمد، بهار و ملیحه به استقبالش رفتند و به گرمی سلام کردند. بهمن نگاهی به چشمان شاد آنها انداخت و لبخند زد:
ـ چی شده؟ چشماتون برق میزنه.
روی مبل نشست و ملیحه هم کنارش.
ـ ملیح تو خوب شدی؟
بهار برایش شربت لیمو آورد و گفت:
ـ بیا اینو بخور داداش! خیلی خنکه!
بهمن شربت را برداشت و یک سره سر کشید:
ـ دستت درد نکنه. خیلی چسبید.
بهار لیوان را از دستش گرف
لطفا صبر کنید...
