پارت چهل :

فصل 16
بهار پشت پنجره اتاقش ایستاده و با چشمانی پر از اشک و ترحم انگیز به عباس که عصا به دست دم در ایستاده و در حال صحبت با ابراهیم بود، نگاه می‌‌کرد. عباس کمی افسرده به نظر می‌‌رسید و لبخند کمرنگی روی لبش بود که قلب بهار را می‌‌لرزاند. پرده را کشید و آشپزخانه رفت.
ـ بهار جان صبحونه خوردی؟
به طرف ملیحه رفت و گفت:
ـ میل ندارم!
ـ میل ندارم چیه؟ بیا با هم یه چیزی بخوریم ببی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا

    0

    مهنازی عباسو نارارت نکن، من دوست داشتم مهناز خانوم

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    2

    عباس هم موندموندحالاکه عاشق شدمشکل پاش آمد🙏💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حکمت داره جلوتر برین متوجه میشین❤

    ۲ سال پیش
  • معصومه

    1

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!