ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و هفتم :
فصل ۰۱
بهار دختر شهلا را که با خودش به آرایشگاه آورده بود، در آغوش گرفته و میگفت:
ـ چهقدر نازه!!
شهلا خندان گفت:
ـ نظر لطفته! به نازی تو که نمیرسه.
اشرف خانم در حال باد زدن خود با باد بزن به لیلا چشمک میزد که با بهار صحبت کند. لیلا ناراحت از کار مادرش آرام گفت:
ـ من نمیگم.
ـ غلط میکنی نمیگی.
ـ برای چی وقتی میدونم فرامرز به دردش ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
اسرا
00ازکاربیکارنشه بهار؟اصلا فرامرزموضوع میدونه که عاشق شده🙏😘💞
۸ ماه پیشمرضیه نعمتی | نویسنده رمان
فرامرز یه نظر تو آرایشگاه بهارو دیده❤🌹🌱
۸ ماه پیشZarnaz
10عالیییییی عالیییی مرسی هوراااا بهار اعتراف کرد که عاشق عباس 😍😍حالا یارم بیا دل دارم بیا 💃💃😍😍
۸ ماه پیشمرضیه نعمتی | نویسنده رمان
😄😄
۸ ماه پیش
لیلا
00خوبه بد نیست