ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و ششم :
شب که عباس و مهناز خانم آمدند، مجتبی مقابل تلویزیون دراز کشیده بود. مهناز خانم غرغر کنان و عباس پشت سرش داخل شدند.
ـ دختره که قد و هیکلش باهات جور بود. چی میگی پس تو؟
ـ میگم اسکلت مردنی بود. دست بهش میزدی میشکست، پودر میشد.
ـ همه که بی عیب و نقص نیستند. تو یه دختر کامل میخوای. دختر کاملم پیدا نمیشه. بالاخره خواستگاری هر کیام بری یه چیش میلنگه. بد میâ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤️❤️
۲ سال پیشم
0خوبه
۲ سال پیشنسترن
0خوبه💜
۲ سال پیشZarnaz
2عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️تهش بهار خوش قلبمون میگیری عباس خان😁😛🙈
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🥰🥰
۲ سال پیشاسرا
5جعفرازدست زنش میناله ولی به عباس میگه بذارزنم برات زن ببینه🙏💞
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
دیگه کار عباس به جایی رسیده که جعفرم با وجود اختلاف با زنش میخواد از طریقش کاری برای عباس کنه🙂❤
۲ سال پیش......
6کاملا معلومه چه دختری براش در نظر گرفته.😆😆😆😆😆هیچ انسانی کامل نیست و به قول قدیمی ها سیرت زیبا خوبه نه صورت.ممنون نویسنده جان عالی بود تا اینجا فقط خدا کنه تو گوشش بره
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
در طول زمان تجربیات زندگی به آدمها یاد میده که فرد مناسب برای زندگی آیندهشون چه کسی میتونه باشه🙂♥️🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0واقعا زن و شوهر باید به دل هم بشینن، وقتی ب دل بشینه دیگه کسی دنبال ملاک نیست( البته بیشتر ملاک ظاهری منظورمه نه شخصیتی)، من چنتایی رو سراغ دارم تو فامیل، خدا رو شکر زندگیاشونم خوبه...☺️