ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و دوم :
بهار ذوق کرد و همراه او شد. هر دو بی هیچ حرف به طرف خانه اشرف خانم راه افتادند. عباس همانطور که راه میرفت و به روبه رو نگاه میکرد، گفت:
ـ دیگه به اون موضوع فکر نکن! تموم شد.
ـ عباس آقا اگه شما نیومده بودی من چه خاکی تو سرم میریختم؟
ـ خدا خیلی دوستت داره.
بهار به صورت خونسرد او نگاه کرد و در دل گفت: "منم تو رو خیلی دوست دارم."
آنقدر در فکر عباس بود که کوچه اشرف خانم
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🙏🌺
۲ سال پیشزهرا
01403/3/21تاریخ ساعت 00:19واریز کردم
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
عزیزم درخواست عضویت بدید. کادر آبی که زیر پارته درخواست عضویته. از طرف من یک پیام درباره نحوه عضویت براتون میاد. همونجا قسمت پیامکها اطلاعاتتون رو وارد کنید تا بتونم عضوتون کنم. از قسمت نظرات نمیشه.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

محمد
0عالی