پارت بیست و دوم :

بهار ذوق کرد و همراه او شد. هر دو بی هیچ حرف به طرف خانه اشرف خانم راه افتادند. عباس همان‌‌طور که راه می‌‌رفت و به روبه رو نگاه می‌‌کرد، گفت:
ـ دیگه به اون موضوع فکر نکن! تموم شد.
ـ عباس آقا اگه شما نیومده بودی من چه خاکی تو سرم می‌‌ریختم؟
ـ خدا خیلی دوستت داره.
بهار به صورت خونسرد او نگاه کرد و در دل گفت: "منم تو رو خیلی دوست دارم."
آنقدر در فکر عباس بود که کوچه اشرف خانم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محمد

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    0

    1403/3/21تاریخ ساعت 00:19واریز کردم

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    عزیزم درخواست عضویت بدید. کادر آبی که زیر پارته درخواست عضویته. از طرف من یک پیام درباره نحوه عضویت براتون میاد. همونجا قسمت پیامکها اطلاعاتتون رو وارد کنید تا بتونم عضوتون کنم. از قسمت نظرات نمیشه.

    ۲ سال پیش
کپی شد!