پارت بیست و یک :


بهار داخل آرایشگاه شد و به محض ورود چشمش به لیلا افتاد که مشغول آرایش دختری بود و کارآموزان دیگر هم در حال درست کردن مو و آرایش عده‌‌ای دیگر. نزدیک لیلا رفت و گفت:
ـ کمک نمی‌‌خوای؟
لیلا عرق ریزان گفت:
ـ اگه برات زحمتی نیست یه توک پا برو دم خونه ما بگو مادرم بیاد آرایشگاه. از نیم ساعت پیش که رفته هنوز برنگشته... گفت زود برمی‌‌گرده! هر چه‌‌قدرم بهش زنگ می‌‌زنم جواب نمی‌‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهاره

    3

    خیلی به موقع رسید عباس چه پسر غیرتی هستش ♥️♥️♥️ایشالله یه دختر خوب نصیبش بشه مثل بهار😁

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌🥰💖

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    عالی عالی مرسی مرضیه جونم 😍😍چه به موقع به رسید عباس ایول😍هورااا عشق بینشون شکل بگیره😍😁😎

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🥰🥰💖💖

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️