ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت سی و چهارم :
فصل 13
روز بعد وقتی بهار چشم باز کرد خودش را در خانه عمویش دید و آهی از سینه بیرون داد. احساس مزاحمت داشت و نمیدانست باید چه کار کند. با اینکه بهمن و ملیحه اصرار به بازگشتش داشتند اما دلش نمیخواست حالا حالاها نزد آنها بازگردد. بدبختانه هیچ راهی هم به ذهنش نمیرسید که بدون مزاحمت برای کسی به زندگی مجردیاش ادامه دهد. روسری سر کرد و کمی به خودش رسید و از اتاق بیرون
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
تشکر عزیزم. خوشحالم که با علاقه داستانهام رو دنبال میکنی و برام نظر میذاری. انشاالله که همگی رو تا پایان دوست داشته باشی❤🌺
۲ سال پیشZarnaz
0عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋💋
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💝🌹🌱
۲ سال پیشاسرا
0ممنون عالیه بانو💋💞
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💝💝
۲ سال پیشبهاره
1عالی بود یعنی عباس هم به بهار احساس داره ❤️و ای کاش بهار دوباره برگرده پیش بهمن و ملیحه
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️♥️
۲ سال پیشصالح زاده
3فقط اونجاش که عباس گفت نه آش اورده نه حلوا 😄
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
😅😅
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نهال
0تا اینجا که عالی بود ..قلمتون دوست دارم..درضمن دوتا از رمانهای دیگتون هم همزمان دارم میخونم اونها هم فوق العاده هستن..ممنون🤩😘