پارت سی و نهم :

مجتبی در حالی که کمپوت گیلاس را باز می‌‌کرد، گفت:
ـ دست مهمونا درد نکنه که مرتب برای عباس کمپوت میارن.
مهناز خانم در حال سبزی پاک کردن گفت:
ـ خوش به حال تو می‌‌شه دیگه... عباس که خودش لب نمی‌‌زنه!
ـ خودتم می‌‌خوری مامان خانم!
ـ نه به اندازه تو!
عباس از اتاق بیرون آمد و عصا به دست به طرف در خانه راه افتاد. مهناز خانم و مجتبی با دلسوزی به او نگاه کردند و مهناز خانم گفت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلا

    00

    مرسی از خوندن این رمان واقعا لذت میبرم

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سپاس از لطفتون عزیزم

    ۷ ماه پیش
  • آیدا

    10

    خیلی پارت قشنگی بود 🥺❤️

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون گلم❤

    ۷ ماه پیش
  • بهاره

    00

    کنجکاوم بدونم بهار سهم کدوم یکی میشه 😂فقط امیدوارم عباس و ابراهیم با هم به خاطر بهار دعواشون نشه😂

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄💞

    ۷ ماه پیش
  • اسرا

    10

    وعباس بالاخره نصفش پیدا🙏❤

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ۷ ماه پیش
  • صالح زاده

    00

    خیلی عالیه چند قسمت دیگه داره ؟

    ۹ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم ۷۱ پارت هست.

    ۹ ماه پیش
  • Fawtemeh

    30

    به به غیرتی شدهههه😍💃🏻😅

    ۹ ماه پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍😍

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.