ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت سی و هشتم :
مهناز خانم به مجتبی که با ناراحتی گوشهای کز کرده بود، نگاه کرد و گفت:
ـ آقا بهمن و بهار و ملیحه دارن میان دیدن عباس.
مجتبی سکوتی کرد و گفت:
ـ عباس مارو نمیخواد ببینه اونارو ببینه؟
مهناز خانم با فکری ناآرام به سمت اتاق عباس رفت. پشت درب ایستاد و چند ضربه به آن زد. عباس هیچ جوابی نداد. مهناز خانم در را باز کرد و داخل رفت. عباس را دید که روی تخت دراز کشیده و آرنجش را سایبان Ú
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم🩷🌹
۲ سال پیشبهاره
4واقعا یه لبخند با آدم چیکار میکنه☺️
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🥰🥰
۲ سال پیشاسرا
2وای بهارازلبخندعباس چه ذوقی کرد🙏💋💞
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🥰🥰
۲ سال پیشصالح زاده
1عالی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤🙏
۲ سال پیشرقیه
1عالیه عالیییی
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
❤❤
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0عباس دلتنگ بهار بود 🥹اما خودش خبر نداشت خداقوت از نوشتتون لذت بردم