ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت سی و یک :
فصل 12
صبح بهار با چشمانی پف کرده از خانه بیرون رفت. سر راه چشمش به عباس افتاد که از سوپرمارکتی با خنده بیرون آمد. چشم عباس از دور به او افتاد و لبخند روی لبش ماسید. بهار بدون اینکه به او سلام کند رویش را به طرفی کرد و رفت. بلافاصله یاد حرف های شب قبل مادرش در مورد خواستگاری فرامرز افتاد و نسبت به بهار احساس دلسوزی کرد. زیر لب گفت:
ـ بنده خدارو به چه روزی انداختند!
بهار
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
تارا
2چ زندایی ای ، شاید یه ذره ب ملیحه حق بدم اما ب زنداییه نه، چرا انقدر با توپ و تشر صحبت کرد، مگ چاره ی هر چیزی ازدواجه...😢🫠
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
😔😔
۲ سال پیشZarnaz
2عالیهههه مرسیییی مرضیه جونم ❤️💋
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم💞🌹
۲ سال پیشلیلی
3خوش قلم هستید لذت میبرم
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم❤
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دلارام
0ای بابا این عباسم خون به جگر کرد مارو بابا عاشق شو دیگه دخترمون گناه داره