ما ماندیم و عشق به قلم مرضیه نعمتی
پارت بیست و هشتم :
مهناز خانم حرص می خورد و خون لب مجتبی را با پنبه پاک میکرد.
ـ با دختر مردم تو پارک چی کار داری که داداشش بیاد و ببیندتون؟
ـ داداشش نبود. پسرخاله عوضیش بود. مهشاد نمیخوادش اما پسره لعنتی کنه شده افتاده دنبالش.
عباس با اخم گفت:
ـ دست از این دختره بردار! به درت نمیخوره.
مجتبی عصبانی گفت:
ـ من مهشاد دوست دارم.
مهناز خانم گفت:
ـ اون دختره به درد تو نمیâ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
تارا
1این سوال خیلیاس «چرا ازش خوشمون اومده؟؟....»
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🥰🥰
۲ سال پیشبهاره
1بهار جان باید بهت تبریک بگم عاشق شدی ولی عشقی که بهش نرسی تا آخر عمر داغونت میکنه چون نمیزاره به کسه دیگه ای فکر کنی امیدوارم بهش برسی❤️❤️❤️ راستی مرضیه جون مرسی بابت رمان قشنگت
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
عزیزم خوشحالم که رمان رو دوست داری❤ انشاالله همیشه در بین خوانندگان علاقه مندم ببینمت🙂💞
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
عزیزم خوشحالم که رمان رو دوست داری❤ انشاالله همیشه در بین خوانندگان علاقه مندم ببینمت🙂💞
۲ سال پیشZarnaz
1بهار جونم عشق دیگه چرا ندارههه😁😛😎عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋❤️
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
🥰💖
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مبینا
1معلومه از این حالتای مردونه طورر دارههه😁