پارت سی و سوم :


بهار روی مبل بزرگی بین عمو و زنعمو نشسته و مرجان دختر عمویش در حال پذیرایی از او بود. عمو مسعود که قلب رئوفی داشت، در حالی که دست بهار را پدرانه در دست داشت، گفت:
ـ بهار جان! می‌‌تونی هر چقدر دلت خواست اینجا بمونی عمو جون!
چشمان بهار پر از اشک شد و گفت:
ـ ممنون عمو جون!
زنعمو با مهربانی گفت:
ـ بهار جان! دوست داری شام چی درست کنم؟
بهار خجالت زده شد:
ـ تو رو خدا زحÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • تارا

    0

    چقد خوبه که تو رمانت در مورد موارد عدم تفاهم و مشکلات مربوط ب زندگی و طلاق میگی، مرضیه جان، ممنون ازت...

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تو جامعه ای داریم زندگی می کنیم که این مسائل زیاده و نمیشه ازش گذشت. ممنون بابت نظراتت عزیزم❤️🌹

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️💋💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    3

    حتی اگه کسی بخوادخوب باشه دیگران نمیذارن ملیحه به این خوبی مادرش نمیذاره ممنون بانو🥰

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️