پارت سی :

ملیحه تند و تند در می‌‌زد و می‌‌گفت:
ـ بهار درو باز کن ببینم چی شده. بهار جان! خواهش می‌‌کنم درو باز کن. دارم می‌‌میرم از نگرانی.
زنگ خانه به صدا در آمد و ملیحه ناکام از پاسخ ندادن بهار به طرف در رفت. در را که باز کرد، با دیدن مهناز خانم چهره‌‌اش باز شد:
ـ مهناز خانم! شمااین؟ خوش اومدین!
مهناز خانم لبخند زد و ظرف آشی دست ملیحه داد:
ـ بفرمایین!
ملیحه تشکر کرد و او را Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شیدا

    0

    خیلی عالی قلم زیبا و روانی دارین با خوندن این رمان، انگار ک داری باهاشون زندگی میکنی یا فیلم میبینی میبره تو اون حال و هوا

    ۱ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم شیدا جان. خوشحالم مورد علاقت هست و با شخصیتها ارتباط خوبی برقرار کردی❤️

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️