لیست کلیه پارتهای رمان خیال گلستان : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان خیال گلستان - پارت 21
به زحمت بلند شد و جایش را عوض کرد. اصراری نبود جلوی دکهی اغذیه فروشی بنشیند و به کسانی که خوراکی میخریدند؛ نگاه کند. داشت رسما از گرسنگی میمرد، اما جان بلند شدن نداشت. آسمان سیاه نهیب میزد که احتمال بارش باران هست. با خودش فکر کرد که حتما با این شرایط ذاتالریه میگیرد، چه بهتر! قطعا ذاتالری...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 22
بعد آرام چشمهایش را بست و در آرامشی که بر جانش مستولی شده بود، غرق شد. دست خودش نبود، این مرد که به راحتی نادیدهاش گرفته بود برایش حکم یک مسکن را داشت؛ مسکن که نه، مهرداد برایش مفهوم نفس کشیدن بود. با توقف ماشین هوشیار شد؛ اما نمیتوانست چشمهایش را باز کند. مهرداد پیاده شد و کمی بعد دوباره سوا...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 23
چند روز بعدی با آرامش سپری شد. به کمی استراحت نیاز داشت تا خودش را بازیابد. بر خواست دلش فائق آمد و هر بار که مهرداد برای سر زدن آمد، پایین نرفت. در اتاق طبقهی بالا ماند و خودش را به کاری سرگرم کرد. هنوز یک ماه نشده حال خودش را باز یافت و در ماه دوم آنقدر سرپا شد که بتواند به محقق کردن رویاها...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 24
راهروی طولانی را تا رسیدن به دفتر پیمود. در نیمهباز را به جلو هل داد و وارد شد. کسی در دفتر نبود. به اطرافش نگاه کرد. دکوراسیون قهوهای و چرم هم نتوانست گرمای خاص خودش را منتقل کند. یک میز بزرگ که حدس میزد میز منشی باشد؛ چند تابلوی خطی زیبا، چند قفسه کتاب و صندلیهای چرم که احتمالا برای انتظار ...
بروزرسانی در : ۶۲۹ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 25
پرنیان کاملا با حرف او موافق بود برای همین دوباره نشست و سعی کرد آنچه اتفاق افتاده را تعریف کند. - همسرم قبل ازدواج با من یه زن دیگه رو دوست داشت. هشت سال زندگی کردیم یه دختر داریم. اون زن برگشت و شوهرم باهاش ازدواج کرده. کیان پرسید: - شما اجازهی ازدواج دادید؟ پرنیان سر به زیر برد و گفت: ...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 26
کیان لبخندی زد و سری به نشانهی تایید تکان داد و درحالیکه به برنامهاش که روی دیوار بود نگاه میکرد، گفت: - من فردا ساعت هشت تا ده دانشگاه تهران کلاس دارم. بعدش منتظرتونم. پرنیان پرسید: - درس میخونید؟ - نه بابا از درس خوندن من گذشته! درس میدم. از بخت بد دانشجوها از اون استادهای سختگیرم. ...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 27
پریماه ماشین را روشن کرد و در حین چرخاندن فرمان گفت: - پسرم توو دانشگاهه اهواز درس میخونه، دو ماهه که براش پول نفرستادم هر چی درمیارم باید بدم کرایه خونه و خرج ماشین، ایشاا... کارت زودتر راه بیفته. پرنیان چشمانش را بست، به صندلی تکیه داد و آرزوی محبتآمیز او را باسخاوت جواب داد: - کارم نه، کا...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 28
مهرداد زیرلب نام او را صدا زد و الناز به نشانهی چیه سرش را تکان داد. پیراهن دو بندهی کوتاه شرابی رنگ پوشیده بود که با موهایش هم-خوانی داشت. آرایش پررنگ چهرهاش را شبیه یک پوستر نشان میداد. پوسترهای براقی که در آن همهی زنها چهرهی مشابهی دارند. هر قدم به طرز زجرآوری برای پرنیان سنگین بود و...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 29
مهرداد با ناراحتی سرش را پایین انداخت. پرنیان به سمت الناز رفت و عروسک را کنارش روی صندلی گذاشت. برخلاف او تنفر عمیق نمی-توانست رفتارش را تحتشعاع قرار دهد. الناز سر بلند کرد و با صدایی گرفته گفت: - به خدا شخصیت من اینطوری نیست. نمیدونم چرا اینطوری میشه؟ پرنیان حرفی نداشت به او بزند. این زن...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 30
تا خودش را به دانشگاه رساند، ساعت ده شده بود. وارد اتاق نگهبانی شد. مسئول حراست برای ورود کارت دانشجویی میخواست. بالاخره با هزار خواهش توانست آنها را راضی کند که وارد شود. کارت ملیاش را گذاشت و وارد محوطهی دانشگاه شد. یک دفعه دلش گرفت. همیشه دوست داشت تحصیلاتش را ادامه دهد اما شرایط محیا نبود...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 31
پرنیان به خودش آمد و به خاطر آورد از سر احترام هم شده باید بایستد. عذری خواست و درحالیکه میایستاد، گفت: - سلام، من... پرنیان طلوعی هستم. - خب خانم طلوعی بهتره بریم بیرون، کلاس بعدی داره شروع میشه. پرنیان با دست او که به سمت بیرون اشاره کرد، از کلاس بیرون رفت. چند دقیقه بعد استاد کیفش را برد...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 32
کیان دستش را به نشانهی خداحافظی بلند کرد و رفت. پرنیان به ماشین که دور و دورتر میشد، نگاه کرد و بعد وارد بنگاه معاملاتی شد. دو میز بزرگ نیمی از محوطهی مغازه را پوشانده بودند. تابلوی بزرگی از نقشهی منطقه، روی دیوار خودنمایی میکرد که بعضی از جاهایش ضربدری قرمز خورده بود. تلفن شمس کارساز شد، د...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 33
پرنیان گیج شده بود، خصوصا اینکه مهرداد آشفته به نظر میرسید. قرار نبود سنگ صبور آشفتگی مردی باشد که عشقش را نثار زن دیگری می-کرد. پشت میز کارش برگشت و درحالیکه با مداد الگو را روی پارچه میکشید، گفت: - ممنون که چهار صبح اومدی یادآوری کنی که هنوز زن و شوهریم. مهرداد همانجا به در تکیه داد و...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 34
با دمیدن نور صبحگاهی و شکافتن تاریکی یقین کرد که آمادگی پذیرش هر پیشامدی را دارد. پرنیان دو روز تمام بعد از آن ملاقات شبانه، منتظر مهرداد ماند. انتظار چه معجزهای را میکشید هیچ نمیدانست. فقط میدانست دوری از او هر لحظه سختتر میشد و این هوای عشق از سرش نمیافتد. زندگی برایش شوکران تلخ کامی بو...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 35
پرنیان سر به زیر برد و اندیشید تا به حال کسی نتوانسته بود اینگونه آرامش کند. در اصل هیچکس برایش اینقدر ارزش قائل نبوده که به احساساتش توجه کند و سردمدار این بیمهریها قطعا مهرداد بود. نمی-خواست جلوی یک غریبه گریه کند، اما بغضی که شکست دست خودش نبود. دستش را جلوی صورتش گرفت و تمام تلاشش را کرد...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 36
پرنیان لحظهای جا خورد. سر بلند کرد و ردِ نگاه نازی را دنبال کرد. مهرداد دقیقا کنار قفسهی کتابها ایستاده بود و داشت نگاهشان میکرد. پرنیان جا خورد، اینقدر در لحظهی ورود ذوقزده شده بود که اصلا او را ندید. درحالیکه از تخت پایین میآمد، گفت: - ببخشید متوجه نشدم اینجایی، سلام. لبخند مهرداد ...
بروزرسانی در : ۶۰۸ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 37
و سعی کرد فاصله بگیرد و برای این کار تقریبا دوید. مهرداد نیازی به دویدن نداشت. گامهای بلندی برداشت و به سرعت به او رسید و پاکت آرد را کامل روی سرش ریخت. بازوی او را گرفت و کمی بالا کشیدش که دقیقا رو در رو شدند. پرنیان میتوانست قسم بخورد که مهرداد تا به حال اینگونه دقیق نگاهش نکرده است. عاجزان...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 38
هر مادری برای فرزندش نگران میشود حتی اگر فرزندش خودش این-گونه زندگی را انتخاب کرده باشد. صبح با صدای زنگ موبایل از خواب پرید. روی تخت نشست و کلافه موهایش را که پریشان روی صورتش ریخته بودند را عقب زد. آفتاب از درز باز پنجره خطی اریب بر فرش نقش زده بود و باد خنک پرده را آرام تکان میداد. گوشی دوب...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 39
به در که رسیدند پرنیان کلید را در قفل انداخت و بیغرضانه گفت: - اینکه میتونید توو شرایط متفاوت شخصیتهای متفاوتی داشته باشید قابل تحسینه، اما این یهکم به تجربه نیاز داره شاید وقتی به سن شما رسیدم، بتونم سختگیر و در عین حال منعطف باشم. جدی به نظر برسم و در عین حال خوشمشرب هم باشم. کیان به د...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 40
دستش را برای دست دادن، جلو آورد و صمیمی لبخند زد. بعد از معارفه که شامل معرفی پرنیان هم بود به سمت یکی از میزها رفتند. پرنیان وسایل را از کیفش بیرون آورد و جلویشان گذاشت. یک الگو از دفترش درآورد و خواست که آن را روی کاغذ بکشند و روی پارچه بیندازند و طبق الگو ببرند. کیان به سه دختری که بادقت مشغو...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
