خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و یک :
به زحمت بلند شد و جایش را عوض کرد. اصراری نبود جلوی دکهی اغذیه فروشی بنشیند و به کسانی که خوراکی میخریدند؛ نگاه کند. داشت رسما از گرسنگی میمرد، اما جان بلند شدن نداشت. آسمان سیاه نهیب میزد که احتمال بارش باران هست. با خودش فکر کرد که حتما با این شرایط ذاتالریه میگیرد، چه بهتر! قطعا ذاتالریه مرگ آبرومندی بود و خیال همه هم راحت میشد. لبخندی زد و سنجید حالا که از سکتهی قلبی جان
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
مامان آیین
2مهرداد معلوم نیست با خودش چند چند ،قطعا عذاب وجدان داره اما سنگدلیش بیشتره
۲ سال پیشسوگند
1سلام عالی پیش میره ولی ای کاش تعدادپارت ها زیادبشه این طوری انتظار به قول ما شیرازی ها(زجر کُشه)😅
۲ سال پیشasal
1بخدا دق کردممم میشه حداقل پارتارو بیشتر کنین؟نوسینده واقعا دست به قلمتون خوبه انقدر که از اول صبح تا اخر شب همش فکر میکنم کی ادامش میاد بخدا صبرمتموم شده حداقل یه چند تا پارت هدیه بزارینن مرسیییی
۲ سال پیشنرگس
1لطفاااا بزارین پارتا بیشتر باشهه تا حداقل تا یه جایی پیش بره
۲ سال پیشنسترن
0خوشمان آمد عزیزم😍😘
۲ سال پیشعلیرضا
1واییییی رمان بسیییییییار جذاب و عالی هست مرسی نویسنده جان بیزحمت پارت هارو طولانی تر بزار🥹🥹
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
3ای پرنیان بیچاره ،اصلا جوابشو نده چرا میگی ممنون که اومدی🙄🙄