خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت سی و یک :
پرنیان به خودش آمد و به خاطر آورد از سر احترام هم شده باید بایستد. عذری خواست و درحالیکه میایستاد، گفت:
- سلام، من... پرنیان طلوعی هستم.
- خب خانم طلوعی بهتره بریم بیرون، کلاس بعدی داره شروع میشه.
پرنیان با دست او که به سمت بیرون اشاره کرد، از کلاس بیرون رفت. چند دقیقه بعد استاد کیفش را برداشت و هنوز بیرون نیامده با یک دختر مواجه شد که داشت خواهش میکرد، استاد نمره دهد. آن شوØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

سونا
0رمانش قشنگه