پارت سی و یک :

پرنیان به خودش آمد و به خاطر آورد از سر احترام هم شده باید بایستد. عذری خواست و درحالی‌که می‌ایستاد، گفت:
- سلام، من... پرنیان طلوعی هستم.
- خب خانم طلوعی بهتره بریم بیرون، کلاس بعدی داره شروع می‌شه.
پرنیان با دست او که به سمت بیرون اشاره کرد، از کلاس بیرون رفت. چند دقیقه بعد استاد کیفش را برداشت و هنوز بیرون نیامده با یک دختر مواجه شد که داشت خواهش می‌کرد، استاد نمره دهد. آن شوØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سونا

    0

    رمانش قشنگه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    پارت خوبیی بودد

    ۲ سال پیش
  • سوگند

    2

    رمان خوب داره پیش میره ولی خیییلی پارت ها کوتاه هست لطفا یه فکری کنید😉 تاهفته دیگه که پارت جدید میزاریددوباره باید فکرکنیم پارت قبل چی بوده.

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️