پارت سی و ششم :

پرنیان لحظه‌ای جا خورد. سر بلند کرد و ردِ نگاه نازی را دنبال کرد. مهرداد دقیقا کنار قفسه‌ی کتاب‌ها ایستاده بود و داشت نگاه‌شان می‌کرد. پرنیان جا خورد، این‌قدر در لحظه‌ی ورود ذوق‌زده شده بود که اصلا او را ندید. درحالی‎که از تخت پایین می‌آمد، گفت:
- ببخشید متوجه نشدم این‌جایی، سلام.
لبخند مهرداد غلیظ‌تر شد و درحالی‌که تقریبا به خنده افتاده بود، گفت:
- سلام، بهتر که ندیدی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    حیف این خوش بختی بود😔😔😔😔

    ۹ ماه پیش
  • نسترن

    1

    خوبه یکم حال دل پرنیان خوب بشه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    مهرداد احساس میکنم ادم مودیه...اوایل رمان خیلی سرد و یه جوری بود ولی الان نه...شایدم اثرات قدر دونستنه..

    ۲ سال پیش
  • مامان آیین

    3

    چطور میشه هم از یکی خوشت بیااد هم رهاش کنی و زجرش بدی

    ۲ سال پیش
  • مامان آیین

    2

    دلم برای پرنیان کباب شد رمز لپتابش،،،،آخ با اینهمه درد بازم با مهرداد خوبه

    ۲ سال پیش
  • ملیکا

    1

    خیلی خوبهههه ممنونم از خانم لرکی عزیز😘😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!