پارت سی و ششم :

پرنیان لحظه‌ای جا خورد. سر بلند کرد و ردِ نگاه نازی را دنبال کرد. مهرداد دقیقا کنار قفسه‌ی کتاب‌ها ایستاده بود و داشت نگاه‌شان می‌کرد. پرنیان جا خورد، این‌قدر در لحظه‌ی ورود ذوق‌زده شده بود که اصلا او را ندید. درحالی‎که از تخت پایین می‌آمد، گفت:
- ببخشید متوجه نشدم این‌جایی، سلام.
لبخند مهرداد غلیظ‌تر شد و درحالی‌که تقریبا به خنده افتاده بود، گفت:
- سلام، بهتر که ندیدی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    حیف این خوش بختی بود😔😔😔😔

    ۱۰ ماه پیش
  • نسترن

    1

    خوبه یکم حال دل پرنیان خوب بشه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    مهرداد احساس میکنم ادم مودیه...اوایل رمان خیلی سرد و یه جوری بود ولی الان نه...شایدم اثرات قدر دونستنه..

    ۲ سال پیش
  • مامان آیین

    3

    چطور میشه هم از یکی خوشت بیااد هم رهاش کنی و زجرش بدی

    ۲ سال پیش
  • مامان آیین

    2

    دلم برای پرنیان کباب شد رمز لپتابش،،،،آخ با اینهمه درد بازم با مهرداد خوبه

    ۲ سال پیش
  • ملیکا

    1

    خیلی خوبهههه ممنونم از خانم لرکی عزیز😘😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️