خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت سی :
تا خودش را به دانشگاه رساند، ساعت ده شده بود. وارد اتاق نگهبانی شد. مسئول حراست برای ورود کارت دانشجویی میخواست. بالاخره با هزار خواهش توانست آنها را راضی کند که وارد شود. کارت ملیاش را گذاشت و وارد محوطهی دانشگاه شد. یک دفعه دلش گرفت. همیشه دوست داشت تحصیلاتش را ادامه دهد اما شرایط محیا نبود. پدرش دائم بدهی بالا میآورد و مثل خانه به دوشها از این خانه به آن خانه نقل مکان میکردن
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
ازاده
0عالیه تا پارت 31خوندم
۲ سال پیشفاطمه
0نکنه کیان شمس برادر یا دایی پرنیان باشه ....
۲ سال پیشنسترن
1جالب شد
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
❤️❤️💜
۲ سال پیشفاطمه زهرا
0کیان باحالهه انگار،ولیی من مهردادو دوست دارم😂😔
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
مرسی❤️💜
۲ سال پیشعلیرضا
0کیان عاشقش نشه😂😂
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
فقط خدا میدونه😁😅
۲ سال پیشستاره
1کاش پارتها طولانی بشه😅🤭میمونیم تو خماری
۲ سال پیش
ساناز لرکی | نویسنده رمان
😘😘😘
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
2چه ورود شکوهمندانه ای😂😂😂