لیست کلیه پارتهای رمان خیال گلستان : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان خیال گلستان - پارت 1
رسید مژده که ایام غم نخواهد، ماند... پرنیان پوزخندی زد و کتاب حافظ را به قهر بست. بدترین فالی بود که در عمرش گرفته بود. وقتش را برای خواندن بقیهی بیتها تلف نکرد. تقصیر از خودش بود در وانفسای ایام غم به امید چه مژدهای فال میگرفت. سعی کرد کمی افسار افکارش را به دست بگیرد، اما نتوانست. هرچه ت...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 2
در میان آن حرفهای آزاردهنده یک چیز از ذهن پرنیان گذشت. چه زیبا نامش را ادا میکرد!... اصلا شنیدن نام خودش از زبان او تمام وجودش را مسخ کرد که آرام گفت: - من تنهایی غذا از گلوم پایین نمیره. خواستم بیام یهکم سرم رو گرم کنم گرسنگی یادم بره تا خوابم بگیره. برقی از انعطاف در چهرهی مهرداد درخش...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 3
یکراست به طرف اتاق کارش دوید و آنقدر انرژی داشت که ظهر نشده پنج عروسکی که سفارش داشت را، به زیباترین شکل ممکن حاضر کرد. بعد از آن سراغ مهرههایش رفت. چند مدل دستبند جدید درست کرد و به آرشیو زینتآلات کانالش افزود. کانال اینترنتیاش که اوایل امیدی به بازدهی آن نداشت، حال بخش عمده-ی فروشش را...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 4
پرنیان چای ریخته بود و کیک را در بشقاب جلویش گذاشته بود و تمام مدت منتظر یک سوال یا اشاره بود تا بگوید باردار است اما مهرداد چیزی نپرسیده بود و پرنیان خیلی زود فهمید که مهرداد میداند. این سکوت شمایل ندانستن نبود. داشت تعلل میکرد یا شاید هم تصمیم میگرفت چه عکسالعملی نشان دهد. سکوت به درازا کش...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 5
مهرداد به سمت کمد رفت. کت و شلوار سفید رنگ به همراه پیراهن مشکی رنگ او را با هیبتی جذاب به رخ کشید و پرنیان با آنکه خودش را به چیدن وسایل در کیف دستیاش سرگرم کرده بود، اما تمام حواسش به مهرداد بود. دست خودش نبود. جانش برای این مرد مغرور و سرد درمیرفت. عشق یک طرفهاش تمامی نداشت و حاضر بود برای...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 6
زندگی در بهزیستی چیزی نبود که کسی بتواند با آن خو بگیرد، اما عمارت خانوادگی مهرداد هم تناقض آزاردهندهای را برایش به وجود می-آورد. دلش تعادل میخواست چیزی درست شبیه خانهی خودش. کاش میتوانست به خانه برگردد. - سلام عزیزم چهقدر این رنگ بهت میاد! پرنیان برگشت و صاحب صدا را نگریست. خانم زیبا و...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 7
ثانیهها بیش از اندازه کش میآمدند و پرنیان برای بار هزارم احساس کرد در یک دور باطل گیر افتاده است. سر میز شام غذا از گلویش پایین نمی-رفت. کاش دخترش کوچکتر بود تا میتوانست خودش را به غذا دادن به او سرگرم کند. مهرداد اما حسابی خوشاشتها شده بود یا شاید پرنیان حساس شده بود. برای بار هزارم به خودش...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 8
مهرداد سر بلند کرد و او را نگریست. پرنیان از همان دور هم توانست برق عشق را در نگاهش تشخیص دهد. حسی که خود هیچگاه لمس نکرده بود. تا همین جا کافی بود. احساس کرد قلبش دارد از حرکت میایستد، نفسش درنمیآمد و به داخل برگشتن تنها راهی بود که پیش رو داشت. نمیدانست زمان آبستن چه حوادثی است فقط میخواست...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 9
مهرداد آنقدر نزدیک بود که عطرش مشام پرنیان را پر کرد. عطری که تلخی آن به کامش شیرین بود. اصلا هر چیزی که به این مرد جذاب مربوط میشد برایش خاص و ستودنی بود. حتی نگاه عصبانی و نفس-های خشمآلودی که پوست صورتش را لمس میکرد را هم دوست داشت و اگر عشق نبود، چه نام دیگری میشد بر این احساس سرکشی که د...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 10
پرنیان به زحمت تمرکزش را جمع کرد و آرام گفت: - هر طور صلاح میدونی. پس من ناهار میرم اونجا. هم ناهار با نازی باشم هم یه سری به مادرت بزنم، زود برمیگردم. - باشه. کار دیگهای نداری؟ پرنیان عاجزانه اندیشید کاش به جای این جمله میگفت: "مواظب خودت باش"، آرام گفت: - نه عزیزم. روز خوبی داشته با...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 11
موهای مشکی رنگش را باز گذاشت. چون وقت کم آورده بود برای شام پاستا پخت و تمام وقتش به تزئین خانه معطوف شد. گلبرگهای سرخ را از جلوی در تا میانهی سالن ریخت و میانشان شمعهای وارمر سفید روشن کرد. با همان شمعها میان سالن یک قلب بزرگ درست کرد و وقتی تمام شمعها را روشن کرد، شبیه یک قالیچهی یک متر...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 12
اگر او نمیخواست مسؤلیت قبول کند قطعا یک نفر باید از دنیای کوچک دخترشان حمایت میکرد. مثل یک مادر رفتار کرد نه مثل یک زن. سر بلند نکرد. سکوت را نشکست و اعتراضی نکرد. سنگینی نگاه مهرداد را روی خودش حس میکرد، اما این بار دلش برای توجه او غش نمیرفت. تمام دنیایش را روی سرش خراب کرده بودند و در زی...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 13
آرام از جا بلند شد. کتابها و لباسهای نازی را بیسروصدا جمع کرد و بعد به اتاق خودشان رفت. نمیتوانست همهی وسایلش را جمع کند. بعدها وقت میکرد بیاید و بقیهی وسایلش را بردارد. خوشبینانه فکر کرد شاید هم مهرداد که بیدار شد، دلتنگشان شود. خودش هم میدانست این خیال واهی است. وسایل را به زحمت به طبق...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 14
پریماه داشت با تلفن حرف میزد و شرایط پیش آمده را توضیح میداد. ظاهرا کسی نگرانش شده بود، ساعت چهار صبح زن بیچاره را زا به -راه کرده بود. بالاخره وقتی پرنیان پیاده شد، پریماه با دست اشاره کرد چمدانها را میآورد و پرنیان میدانست چارهای جز قبول لطفش ندارد. با قدمهایی کوتاه به سمت در بزرگ خانهی...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 15
مردمک چشمان مهرداد تا سرحد ممکن گشاد شد. بهتزده پرنیان را نگریست. گویی ناامیدانه قصد داشت حقیقت یک ماجرا را واکاوی کند. ظاهرا بعد از کنار رفتن پردههای خشم، به دور از خط و نشان کشیدن و فرای آنچه تظاهر میکرد هنوز به همسری که قصد رها کردنش را داشت، اهمیت میداد. از جا بلند شد و به پریماه نگاه کر...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 16
پرنیان عاجزانه سنجید مگر مهرداد نرفته بود چرا بازگشته است؟ نکند نگرانش شده باشد. به خودش نهیب زد خیالبافی کافیست. اگر قرار بود منصرف شود چمدانها را داخل نمیآورد. با داخل شدن نازی تمام افکار بد از ذهنش پاک شد. پیراهن بافتنی گلبهی رنگی بر تن داشت. پوست روشنش با کلاه و شالگردن قرمزی که پوشیده ب...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 17
صدای مهریجان آمد که باحرص گفت: - اونی که رفتارهاش درست نیست تویی و اون دخترهی هرجایی! با صدای مهرداد که نام مادرش را صدا زد صدایش را بالاتر برد و ادامه داد: - مهرداد دیگه اسم منو نیار، زن آفتاب مهتاب ندیدهت رو ول کردی داری میری با دختری که معلوم نیست، این چند ساله کجا بوده؟ - اینش به خود...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 18
چشم که گشود در بیمارستان بود. صدای جر و بحث مهریجان و مهرداد میآمد که شبیه پچپچ بود. - طفل معصوم رو میخوای ول کنی، کجا بری؟! - کلی مهمون منتظر منن؛ عاقد اومده، اون دختر بیچاره صدبار زنگ زده. - چه قدرم که اون دخترهی ورپریده بیچارهست! - دیدی که دکتر گفت خطر رفع شده، دیگه موندمون فایده ...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 19
روی تخت دراز کشید و چشمهایش را بست. باید همهچیز را از نو می-ساخت. نفهمید کی به خواب رفت اما با پیچیدن عطری آشنا چشم گشود. سعی کرد بیدار بودنش را پنهان کند اما نتوانست. کنجکاوی موجب شد سر بلند کند و او را نگاه کند. به دنبال چه چیزی میگشت، هیچ نمی-دانست. مهریجان سرحال به نظر میآمد. به هر حال م...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 20
- کدوم آتیش! اگه پرنیان نبود هیچوقت اینجوری بین من و الناز شکرآب نمیشد! پرنیان نماند تا بیشتر بشنود. تا همینجا کافی بود. از خانه بیرون زد. مهم نبود چه بلایی بر سرش میآید فقط میخواست برود. سوار اولین ماشینی که عبور میکرد، شد. گوشیاش که زنگ میزد را از جیبش بیرون آورد. مهرداد بود. اجازه...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
