خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و ششم :
کیان لبخندی زد و سری به نشانهی تایید تکان داد و درحالیکه به برنامهاش که روی دیوار بود نگاه میکرد، گفت:
- من فردا ساعت هشت تا ده دانشگاه تهران کلاس دارم. بعدش منتظرتونم.
پرنیان پرسید:
- درس میخونید؟
- نه بابا از درس خوندن من گذشته! درس میدم. از بخت بد دانشجوها از اون استادهای سختگیرم. شایدم یکیشون نفرینم کرد اونطوری نفسم گرفت.
از خندهای که بعد از جملهاش ا
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
الهام
0رمان قشنگی به نظر می آید امیدوارم تا آخرش هم همینطور باشد
۲ سال پیشستاره
0امروز حس کردم پارت طولانی بود و این باعث خوشحالیمه چون تا میومدم گرم خوندن بشم پارت تموم میشد🤭مرسی از شما نویسنده عزیز
۲ سال پیشانا
1شوهری که رفت یه زن دیگه گرفت نه غم وغصه بخوریم نه دیگه بهش فکر کنیم مثل یکی از فامیلامون اینقدر غصه خورد الان فلج شده بیچاره چقد دلم می سوزه واسه ش
۲ سال پیشنسترن
1آره همینه،باید زندگی کنی نه غصه بخوری پرنیان جون..💜
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

وکیلی
0عزیزم خیلی خیلی زیبا ست به قدری که تمام کارهام روکنارگذاشتم وتوعمق داستان فرورفتم 🥰