پارت بیست و ششم :

کیان لبخندی زد و سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و درحالی‌که به برنامه‌اش که روی دیوار بود نگاه می‌کرد، گفت:
- من فردا ساعت هشت تا ده دانشگاه تهران کلاس دارم. بعدش منتظرتونم.
پرنیان پرسید:
- درس می‌خونید؟
- نه بابا از درس خوندن من گذشته! درس می‌دم. از بخت بد دانشجوها از اون استادهای سخت‌گیرم. شایدم یکی‌شون نفرینم کرد اون‌طوری نفسم گرفت.
از خنده‌ای که بعد از جمله‌اش ا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • وکیلی

    0

    عزیزم خیلی خیلی زیبا ست به قدری که تمام کارهام روکنارگذاشتم وتوعمق داستان فرورفتم 🥰

    ۷ ماه پیش
  • الهام

    0

    رمان قشنگی به نظر می آید امیدوارم تا آخرش هم همینطور باشد

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    امروز حس کردم پارت طولانی بود و این باعث خوشحالیمه چون تا میومدم گرم خوندن بشم پارت تموم میشد🤭مرسی از شما نویسنده عزیز

    ۲ سال پیش
  • انا

    1

    شوهری که رفت یه زن دیگه گرفت نه غم وغصه بخوریم نه دیگه بهش فکر کنیم مثل یکی از فامیلامون اینقدر غصه خورد الان فلج شده بیچاره چقد دلم می سوزه واسه ش

    ۲ سال پیش
  • نسترن

    1

    آره همینه،باید زندگی کنی نه غصه بخوری پرنیان جون..💜

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️