خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت بیست و چهارم :
راهروی طولانی را تا رسیدن به دفتر پیمود. در نیمهباز را به جلو هل داد و وارد شد. کسی در دفتر نبود. به اطرافش نگاه کرد. دکوراسیون قهوهای و چرم هم نتوانست گرمای خاص خودش را منتقل کند. یک میز بزرگ که حدس میزد میز منشی باشد؛ چند تابلوی خطی زیبا، چند قفسه کتاب و صندلیهای چرم که احتمالا برای انتظار مراجعهکنندگان بود. با دیدن مردی که یکدفعه از اتاق بیرون آمد؛ جا خورد و ناخودآگاه یک قدم
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
فاطی
00پرنیان خیلی ادم ضعیفی میخواد به دخترش چی یاد بده، اینکه یه زن وارد زندگیت شد تو باهاش کنار بیای