پارت بیست و چهارم :

راهروی طولانی را تا رسیدن به دفتر پیمود. در نیمه‌باز را به جلو هل داد و وارد شد. کسی در دفتر نبود. به اطرافش نگاه کرد. دکوراسیون قهوه‌ای و چرم هم نتوانست گرمای خاص خودش را منتقل کند. یک میز بزرگ که حدس می‌زد میز منشی باشد؛ چند تابلوی خطی زیبا، چند قفسه کتاب و صندلی‌های چرم که احتمالا برای انتظار مراجعه‌کنندگان بود. با دیدن مردی که یک‌‌دفعه از اتاق بیرون آمد؛ جا خورد و ناخودآگاه یک قدم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    2

    چی شد کیان منصرف شد؟مهرداد لعنتی،دیگه به وکیلم نمیتونم اعتماد کنم

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطی

    0

    پرنیان خیلی ادم ضعیفی میخواد به دخترش چی یاد بده، اینکه یه زن وارد زندگیت شد تو باهاش کنار بیای

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    1

    اخ قربون آدم چیز فهم آقا کیان پرنیان بگو کمک کنه

    ۲ سال پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    ای وای😅😅

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️