لیست کلیه پارتهای رمان خیال گلستان : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان خیال گلستان - پارت 41
هر سه نفر را پذیرفت و از صمیم قلب آرزو کرد که به زودی بتواند خانه را هم تعمیر کند. به پریماه زنگ زد و بعد از رسیدن به اندازهی حقوق یک ماه را به حسابش ریخت. پریماه فردا متوجه موجودی حسابش شد و پرنیان به او که دائم عذرخواهی میکرد که در آن شرایط او را به خرج انداخته است، گفت که کار زیادی با ه...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 42
شخصیت رو به روی نازی، چند بار دیالوگ را تکرار کرد. نازی به سمت او برگشت، دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما صدایی از گلویش خارج نشد. ناخودآگاه چند گام به عقب برداشت و آنچه که نباید، اتفاق افتاد. از سمت چپِ صحنه پایین افتاد و سرش محکم به زمین خورد. پرنیان ناخودآگاه از جا بلند شد و از خود بیخود ...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 43
چند پرستاری که بالای سرش بودند سعی میکردند محکم نگهش دارند. پرستاری که با آمپول به سمتش آمد، مهریجان که توی صورتش میزد و گریه میکرد، همه چیز را محو؛ شبیه سایههای کشدار میدید، سوزشی در دستش پیچید و همه جا کمکم سیاه شد. با حس سردرد شدیدی چشم گشود و اطرافش را نگریست. مهرداد روی صندلی کنار...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 44
پرنیان بالای سرش رسید و صورتش را کمی جلو برد و چون گل بوییدش. به صورت بیرنگش نگاه کرد و در دل قسم خورد که اجازه ندهد دیگر آسیب ببیند. خودش را به شدت سرزنش میکرد، اما چه کاری باید میکرد تا جلوی این اتفاق را بگیرد هیچ نمیدانست. با صدای پرستار به خودش آمد، صدایی که شبیه زمزمه بود: - مادرشوهرت ا...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 45
چشمان مهرداد تیره شد، نوعی غم و درد تا چشمانش زبانه کشید. پرنیان دراز کشید و ملافه را تا سرش بالا کشید. صدای باز و بسته شدن درِ سطل آشغال آمد و بعد درِ اتاق باز و بسته شد. مهرداد رفته بود و پرنیان احساس کرد باید تمام تلاشش را بکند تا از این باتلاق بیرون بیاید از زیر ملافه به بیرون خیره شد. زن...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 46
پرنیان به مهرداد که سر به زیر برده بود و گویی بر زمین چیزی را جست و جو میکرد و نمییافت، نگاهی انداخت و گفت: - مامان اون خونه یهکم به هم ریختهست نمیشه بریم. ببین اینجا اتاق صورتی داری. - اونجا نه، بریم یه جایی فقط خودمون دو تا باشیم. اینا رو دوست ندارم. نمیخوامشون... با بغض این جمله را ...
بروزرسانی در : ۶۷۸ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 47
مهرداد بالاخره سکوت را شکست و تشر زد: - الناز دیگه داری تند میری! پرنیان از میان دندان گفت: - در مورد دخترم مایی که تصمیم میگیره شامل شما نمیشه من و پدرش تصمیم میگیریم و مطمئنم هیچکس به اندازهی مهرداد صلاح دخترش رو نمیخواد. اینقدر بهش اطمینان دارم که میدونم اجازه نمیده به من و دخترم ...
بروزرسانی در : ۶۷۸ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 48
مهریجان خشکش زد. سر بلند کرد و شماتتبار پرنیان را نگاه کرد و رو به مهرداد گفت: - بفرما تحویل بگیر، مهردادخان! مهرداد جلوی نازی زانو زد و گفت: - چی شده بابایی چرا اینطوری میکنی؟! نازی با التماس و هقهقکنان گفت: - بابا تورو خدا کاری با مامانم نداشته باش. مهرداد پرسشگرانه به پرنیان ن...
بروزرسانی در : ۶۷۸ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 49
وسایلش را جمع کرد و در ساک ریخت. از اتاق بیرون که آمد با مهرداد رو به رو شد، بیرون اتاق به دیوار تکیه داده بود و مستقیم نگاهش می-کرد. پرنیان مردد پرسید: - پشیمون شدی؟ مهرداد لبخندی تلخی زد و یک قدم به سمتش برداشت: - عجیبه هشت سال کنارت زندگی کردم و هیچی ازت نمیدونستم، توو این چند ماه خیلی زیا...
بروزرسانی در : ۶۷۶ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 50
انتظار داشت مهرداد داخل برود و کمی آن دو را دلداری دهد، اما بلافاصله پشت فرمان نشست و فرمان را یک دور کامل چرخاند تا دور بزند. آنقدر آشفته بود که حتی برای باغبان پیر هم طبق معمول گذشته دست تکان نداد. از خانه که بیرون زدند پرنیان حال کسی را داشت که از گور خارج شده باشد. تیرهای چراغ برق در فواصل م...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 51
مدتی بود که در لابی هتل بودند و میدانست بیش از این نمیتواند آنجا بماند. خانهای که داشت کاملا خالی و مخروبه بود. جای دیگری به ذهنش نمیرسید لاجرم به سمت زن برگشت و گفت: - شرمنده هر چی زنگ میزنم همسرم جواب نمیده، میشه یه لحظه دخترم بمونه تا بتونم یه چند تا زنگ بزنم و یه فکری کنم. زن لبخند...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 52
نازی را که خوابیده بود روی صندلی گذاشت، پیاده شد و آرام در را بست. به سمت ماشین رفت درحالیکه به شدت شرمنده بود. دختری قدبلند، لاغر با پوستی روشن تقریباً همرنگ خود کیان و ته چهرهای مشابه او پیاده شد، تنها تفاوتشان چشمهای دختر بود که به جای خاکستری مشکی رنگ به نظر میرسید. آراستگی از سر و روی...
بروزرسانی در : ۶۷۳ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 53
کیان سرش را به نشانه قابلی نداشت، تکان داد و به خواهرش که داشت از بطری آبمعدنی در کتری آب میریخت، نگاه کرد و به نظر میرسید از داشتن خواهری همچون الهام به خود میبالد. بعد به سمت بیرون رفت و پرنیان لاجرم همراهیاش کرد چون باید کمک میکرد که چمدانها را بالا ببرد. وقتی پایین پلهها رسیدند کیان م...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 54
بازار مثل همیشه شلوغ بود. پرنیان زیاد برای خرید نمیآمد، تمام نیازهایشان را مهرداد تامین میکرد و حالا احساس میکرد در میان رودخانهای خروشان تنها مانده است. چند تا مغازه را برای پیدا کردن اجناس مورد نیاز برای سفارش دانشگاه گشت. در آخر از یک مغازه که از همه قیمت نازلتری داشت، خرید کرد. آخرین پو...
بروزرسانی در : ۶۶۹ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 55
پرنیان سری به نشانهی تایید پایین آورد، چشمی گفت و خداحافظی کرد. وارد حیاط خانه که شد همانجا روی زمین نشست و پاکت را گشود. کتاب حافظ بود. لای کتاب یک بوکمارک از جنس ربان قرار داشت. باز کرد و شعر را خواند. کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست صاحب دیوان ما گویی نمیداند حساب کاندر این طغرا نش...
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 56
ماشین کیان حرکت کرد و کنارش توقف کرد. کمی بهتزده به نظر میرسید. باران شدیدترشده بود. پرنیان سرش را به نشانهی چی شده، تکان داد. کیان باعجله قفل در ماشین را زد و پرنیان در را باز کرد و اول نازی سوار شد و بعد خودش نشست. عطر کیان ماشین را پر کرده بود. مثل همیشه موقر و آراسته به نظر میرسید و ا...
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 57
پرنیان به سمت او برگشت. کاملا عصبی بود و احساس میکرد دقیقا در پایان یک فکاهی مسخره قرار دارد. از میان دندان گفت: - چرا باید من رو توی همچین شرایط اسفناکی قرار بدید؟ کیان جدی و در عین حال منعطف به نظر میرسید، لحنش کاملا قاطع بود. - زندگی سختتر از اونیه که تصورش میکنی. میتونم بهت قول بدم ک...
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 58
پرنیان دست خودش نبود از شنیدن صدای او آرام میگرفت حتی اگر این صدا حاوی خشمی غیرمنصفانه بود. انگار که خانواده را با تو میافت. ناخوداگاه سنجید ظاهرا کار جداشدنشان قرار بود زودتر از حد تصورش باشد. اولش که اینگونه به نظر میرسید. دادخواست زودتر از حد تصور به دست او رسیده بود. در جوابش گفت: - فکر ...
بروزرسانی در : ۶۶۶ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 59
صدای بوقهای مکرر نشان داد که مهرداد اصلا نمیتواند با آنچه کرده است رو در رو شود. عجیب بود چیزی در درونش تغییر میکرد؛ می-شکست شکل میگرفت، نقش میبست و میگسست. تناقض تمام وجودش را درنوردید و از اضطرابی که جانش را درنوردید به ستوده آمد. صحبت کردن با نازی در مورد فردا آنقدرها که به نظر میآمد،...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 60
مهرداد چشمهایش را با ناراحتی بست و زیرلب گفت: - پرنیان تو من رو دوست داشتی، الان واقعا وقتش نیست. پرنیان یک قدم به سمت او برداشت و زیرلب پرسید: - مهرداد عشق یک طرفهی من دیگه به کارمون نمیاد. هشت سال تلاش کردم و این چند ماههی اخیر هم خون به دل شدم. اگه قرار بود چیزی تغییری کنه تا الان کرده ...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
