لیست کلیه پارتهای رمان خیال گلستان : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان خیال گلستان - پارت 81
کیان دسته چکش را در آورد و لبهی پنجره گذاشت. پرنیان و آرام گفت: _ پس در این مورد صحبت کنیم؟ خب من کمکتون رو نمیتونم قبول کنم. کیان سری به نشانهی تایید تکان داد و خودکاری از جیبش درآورد و مشغول نوشتن شد. پرنیان قاطع گفت: _ گفتم که... جملهاش با سربلند کردن ناگهانی کیان ناتمام ماند. کیان جد...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 82
پرنیان برای مواد اولیه به هرجا که میتوانست زنگ زد؛ دم عید بود و به زحمت جواب میدادند. بالاخره یکی از شماره ها زحمت کشید و جواب داد و جوابی که شنید آنچنان خوشآیند نبود؛ مرسوله را ارسال می کردند ظرف چند هفته ی اینده. وقتی که دیگر لازمش نداشت. _ می تونم خودم بیام بگیرم؟ صدای مرد از پشت تلفن مردد...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 83
پرنیان برای لحظه ای احساس کرد نمی تواند مقهور او شود. ترجیح می داد بمیرد اما تن ندهد. پشت پایش را بالا آورد و تا آنجایی که میتوانست محکم با زانو به پشت کمر او زد امیدوار بود پسر کنار برود اما کارگر نیفتاد. تنها تعادلش را از دست داد و گوشی روی زمین افتاد و یکی از دستان پرنیان آزاد شد. پرنی...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 84
راننده دستبند را به سمت پرنیان گرفت. پرنیان توی حال خودش نبود، شبیه یک ریتم عقب و جلو میرفت و نگاهش به روبهرو خیره ماندهبود. تمام وجودش استیصال بود. سردش بود، گر گرفته بود و از همهجا بوی استفراغ و خون میآمد: _بگیرش خانوم. پرنیان بهخودش آمد. نگاه مات و خالیاش را به سمت مرد برگرداند و...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 85
همه میخندیدند. بچههای یتیمخانه، مربی ها، مهرداد، الناز، مهریجان، پسری که چاقو نزدیک کتفش در قفسهی سینه فرو رفته بود هم میخندید. پرنیان به دستهایش نگاه کرد؛ دستهایش غرق خون بود یکدفعه چشم گشود. سرتاپا میلرزید. با یک نفس عمیق و صدایی شبیه ناله نیمخیز روی تخت بلند شد و سرم به همراه دستش ...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 86
پرنیان آرام مرد را نگریست. افضلی سر به زیر داشت. وقتی که صحبت میکرد سعی میکرد با پرنیان چشم در چشم نشود. قاطعانه گفت: _من شما رو درست نمیشناسم اما حرف کیان شمس برای من سنده وقتی میگه که شما کسی هستین که میتونه سرتون قسم بخوره پس من باور میکنم؛ چون کیان آدمیه که حتی اگر به ضرر خودش هم باشه ...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 87
مهرداد با عصبانیت سر به زیر داشت و هنوز یک قدم برنداشته بودند که مهریجان پشت سرشان آمد: _ خوب بذار میرسونمتون.پرنیان. پرنیان به سمت او برگشت ومستقیم نگاهش کرد. حرفهای زیادی برای گفتن به او داشت اما چیزی نگفت. دیگر چه فایدهای داشت گله کردن وقتی مرز میانشان شکسته بود. مهرداد به سمتشان آمد ...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 88
پرنیان مستقیم او را نگریست. مقصر چه کسی بود؟ مگر فرقی میکرد، مسئله این بود کسی که باید این شرایط را رفع کند خودش بود. قبل از اینکه چیزی بگوید صدایی از انتهای راهرو باعث شد هر دونفرشان جا بخورند. همان پرستار گیت بود که با طلبکاری گفت: _ ماشین دوساعته داره بیرون بوق میزنه. مگه ماشین نمیخواس...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 89
پرنیان بعد از به خواب رفتن دخترش تا صبح پلک نزد، چند دفعه دوش گرفت و باز بوی استفراغ و خون توی بینی اش بود. تا پلک هایش گرم می شد نگاه کثیف آن پسر پیش چشمش می آمد. حالش عجیب غریب بود. آفتاب که بر حیاط افتاد، پشت پنجرهی سالن نشست و از آن به ریگهای حیاط خیره شد و به طرز اعصاب خردکنی تمرکز داشت...
بروزرسانی در : ۵۷۳ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 90
مهرداد همانطور که بازوی الناز را گرفته بود و او را به سمت بیرون بود. برگشت و برای لحظهای پرنیان را نگریست. در نگاهش همهچیز بود. حسرت، پریشانی و درماندگی و یک چیز جدید... پرنیان حال خوبی نداشت، این همه سال برای وصال او تلاش کرده بود و حالا در نگاه او نوعی دوست داشتن بود؛ پرنیان میدانست که در...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 91
کتابخانه نمایش سانی: بالاخره مواداولیه دیروقت رسید. شب وانت وسایل را آورد و پرنیان برای شب دوم هم اصلا نخوابید. فقط چند روز تا مراسم مانده بود و شرایط خوب پیش نمیرفت شب گذشته احساس عجیبی داشت و صبح که شد کمی احساس فراغت کرد. وارد حیاط شد. نور آبیرنگ بر حیاط گسترده شده بود. نفس عمیقی کشید و...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 92
Sanaz.larki: کیان برای اینکه تقدیرنامهی پرنیان را بدهد، ریسک بزرگی را پذیرفت. اینکه خودش را نفسزنان بالای صحنه برساند چیزی نبود که بتوان پنهانش کرد. ظاهرا مرد آن لحظه ترجیح میداد کنار پرنیان ماندن را به هر بهایی بپذیرد. پرنیان با دیدن او جان گرفت. نوعی حس امنیت در جانش دوید که سالها بود ...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 93
تاریکی مطلق که بر فضا حکم میراند ربطی به روشنی روز نداشت. بیشتر تجسم افکاری بود که در سراپردهی ذهن پرنیان جولان میداد. ترس وجودش را مسخر میکرد و فاصله به فاصله اضطراب به جانش زخم میزد. کی قرار بود آرامش مرهم شود؟ بیقراریاش از آن جهت بود که دیگر انتظار برگشت مهرداد را نمیکشید؛ نه به خاطر...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 94
پرنیان توی تاکسی نشسته بود و به شیشهی بخارگرفتهی ماشین خیره شده بود. صحنهی بیمارستان از پیش چشمش کنار نمیرفت، آنجایی که روی تخت بیمارستان بود و مهرداد نگاهش نمیکرد چون تمام حواسش پی مهریجان بود تا او را به مراسم عقدش ببرد تا مبادا الناز ناراحت شود. این دردها، این آزارها، این احساس حقار...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 95
برقی در نگاه کیان جستن کرد؛ نوعی تحسین و آمیزهای از حسرت آمیخته به استیصال. دستهایش را روی میز گذاشت. انگشتانش را یک بار باز کرد و دوباره کشید انگار میخواست آرامشش را بازیابد. به صندلی تکیه داد و سرش را به سمت سقف گرفت و چشمانش را درد آلود بست. لحظهای در همان حال ماند و بعد به سمت پرنیان ب...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 96
پرنیان در مسیر برگشت توی حال خودش نبود. یک جور حس عجیب و غریب، حالش حسابی خوب بود و چون الهام خانه بود به کیان توصیه کرد اجازه دهد خودش برگردد. سرش پر از فکر و احساس بود اما بهمحض ورود به خانه یقین کرد که دقیقا تصمیمش براین است که گذشته را تمام کند. هنوز کلید را در قفل نچرخانده بود که با ص...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 97
پرنیان او را نگریست. در چشمهای کیان یک جور امنیت موج می زد. لبخندش مهربان بود و جوری بود که انگار تا هست کسی نمیتواند به پرنیان هیچ آسیبی میرساند. و اگر نبود؟ ترس توی جان پرنیان دوید چون اگر او نبود چطور باید مقابل مهرداد میایستاد. دندانهایش از شدت اضطراب بههم خورد و از تصور مهرداد قافیه ر...
بروزرسانی در : ۵۶۱ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 98
قفسه سینهی کیان نامنظم بالا و پایین میرفت و نفسش خسخس کمی داشت و بالاخره با سرفه بیدار شد. پرنیان همانطور که کنار آینه بود، با عجله از جا بلند شد و یک لیوان آب برای او ریخت. کیان همانطور که روی تخت مینشست لیوان آب را گرفت و یکنفس سر کشید و پرنیان را نگریست: _ چقدر خوبه که یه فرشته ب...
بروزرسانی در : ۵۵۸ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 99
ابرهای تیره که با وزش باد به این سو و آن سو کشیده میشدند شهر را به رنگ گرفتهی و کبودی درآورند و تا وقت برگشتن پرنیان و نازی به خانه، نباریدند. نازی با ذوقی که برای چمدان بنفش بزرگ و لباسهای جدیدش داشت، زود به تخت رفت و در عوض پرنیان تا دیروقت پشت پنجره نشست و به قطرههای باران که شلاقوار به ...
بروزرسانی در : ۵۵۸ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 100
بارانی که قرار بود ماهیت بهاری داشته باشد روزهای بعد هم بند نیامد. پرنیان سفالهای سفارش هفتسین را در انبار چیده بود و کاری که میشد یک روزه حاضر شود، روزها بود معطل آفتاب مانده بود. دخترها حین کار مجبور بودند برای گذشتن از میان سفالها احتیاط کنند. پرنیان سفارش جدیدی گرفته بود؛ از یک شرکت ک...
بروزرسانی در : ۵۵۲ روز پیش
