لیست کلیه پارتهای رمان خیال گلستان : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 105
-
رمان خیال گلستان - پارت 61
مهرداد دستش را رها کرد. پرنیان ناخوآگاه کمی به عقب متمایل گشت و وقتی به زحمت توانست تعادلش را حفظ کند به سرعت بازویش را با دست گرفت تا شاید کمی از درد را بکاهد. - عجب پس واسهی اینه که زن آروم و سر به زیر من اینطوری جسور شده! یه نفر یادش داده که چیکار کنه! کیان یک قدم به سمت او برداشت و از س...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 62
کیان مردد پرسید: - یادمه گفته بودید باارزشترین چیز دنیا براتون همسرتونه، هنوز دیر نشده. پرنیان لبخندی تلخ زد و گفت: - اینهمه تحقیر و عذاب به خاطر همین اشتباه بود. باارزشترین چیز دنیای من، خودمم. اونی که شایستهی احترام و دوست داشته شدنه، منم. اونی که بارها گذشت کرد و همیشه باخت منم. به سم...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 63
مهرداد سر به زیر برد. گویی تازه با آنچه کرده بود، مواجه شده و حالا نمیدانست واقعا چهگونه باید با عواقب تصمیماتش مواجه شود. چشمهایش برق عجیبی میزد و ناامیدی آمیخته به پریشانی را کاملا به رخ میکشید. حالاتش شبیه وقتی بود که داشت پدرش را در گور میخواباند. آیا این راهروی طویل به نظرش حکم یک گو...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 64
در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. مهرداد و پناهی از نظرشان ناپدید شدند. پرنیان به سمت کیان که دقیقا کنارش ایستاده بود برگشت و زیرلب پرسید: _. الان چی شد؟ کیان لبخند زد و دستانش را در جیب کتش فرو کرد. _ الان فهمیدن که یه آدمی عین کوه پشت سر شماست و اتفاقا به قانون هم آگاهه. پرنیان با تمام وجود ا...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 65
پناهی از جا بلند شد. کیان شبیه یک شاهزاده ی ایرانی در میان میدان نبرد بود که وقتی پناهی بلند شد حتی یک قدم از موضعش عقب نشینی نکرد. پناهی با حرص داد زد: - سفسطه نکنید آقا، هر کسی ممکنه توی شرایط سخت تصمیم غلط بگیره. پرنیان مضطرب کیان را نگریست. ظاهرا پناهی استدلال منطقی به کار برده بود چون قا...
بروزرسانی در : ۵۸۰ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 66
کیان لبخندی فاتحانه زد. پرنیان قالب تهی کرده بود اما ظاهرا کیان فکر همه جایش را کرده بود؛ با خونسردی برگهای را به سمت قاضی برد و در همان حال گفت: - خونه هیچ وسیلهای برای سکونت نداشت، متروکه به حساب می اومد. این کاغذ خرید و برگهی حمل نشون میده تمام لوازمات بعد از اون شب به خونه منتقل شدن. پ...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 67
مهرداد باحرص پرنیان را نگریست چون تازه متوجه شد که اصلا مرکز توجه پرنیان نیست. چون فهمید در جناح دیگری است و نوعی بهت در نگاهش جریان یافت. به این حال عادت نداشت. به مورد توجه پرنیان نبودن و نادیده گرفته شدن هیچ عادت نداشت و پرنیان دقیقا متوجه این حال او شد. از دیدن برق طرد شدن در نگاه او لذت برد...
بروزرسانی در : ۵۷۸ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 68
پرنیان در عقب ماشین را باز کرد و کنار نازی نشست. مهرداد از آینه نگاهشان کرد و برای روشن کردن ماشین اندکی تعلل کرد. گویی زمانی طول کشید تا به خاطر بیاورد، لزومی ندارد از پرنیان بخواهد جلو بنشیند. عطر تلخش کل ماشین را دربرگرفته بود و مثل همیشه آرام به نظر می-رسید. پرنیان در پی یک نیاز قلبی ...
بروزرسانی در : ۵۷۶ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 69
چشمان مهرداد ناباورانه تمام چهرهی پرنیان را کاوید و آنچه در نگاهش زبانه میکشید را بر زبان آورد: - تو کی اینطوری شدی؟ پرنیان لبخندی سرد زد و گفت: - من بهت بیاحترامی نکردم، اما سکوت در مقابل رفتار ناعادلانهت کافیه. - این جسارت رو اون بهت داده؟ پرنیان به دست مهرداد نگاه کرد، به حلقهای...
بروزرسانی در : ۵۷۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 70
به جای کش دادن بحثی که برای خودش مهم و برای مهرداد مفرح بود، پرسید: - کار دیگه ای هم هست؟ این پیام بدان معنا بودی که هرچه زودتر برو. و مهرداد این پیام را صریح گرفت. - تو آشپزخونه بودی زنگ زدم، سفارش دادم. خسته بودی گفتم دیگه آشپزی نکنی. پرنیان سری به نشانهی تایید تکان داد و تشکر کرد. مهرد...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 71
پرنیان مانتویش را پوشید. نمیدانست باید چگونه رفتار کند اما می دانست که باید همان موقع بالافاصله با کیان تماس می گرفته است. از شوق برگشتن نازی منطق را از دست داده بود. برای لحظهای به آینه نگاه کرد. رنگش پریده بود. شاید باید کمی رژ می زد. این کار را قبلا برای مهرداد می کرد. از نگاه خودش در اینه...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 72
_ تشریف بیارید بالا نازی از سر احتیاط دست مادرش را گرفته بود. مهرداد آرام روی زمین زانو زد و گفت: _ بغلت کنم بریم بالا؟ دل پرنیان برای نازی سوخت. اولین قربانی این شرایط نازی بود. آرام به سمت پدرش رفت و در حالی که اجازه می داد بغلش کند گفت: _ ادکلنت رو عوض کردی مهرداد جا خورد. در حالی که همگ...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 73
پرنیان کیک را توی یخچال گذاشت تا کمی خنک شود و یک کیک کوچک هم برای نازی پخت. با کمک دخترها کمی کارگاه را سامان داد. همانطور که پیشبینی کرده بود مبلهای دست دومی که دیگر در خانه به کارش نمیآمدند را با یخچال کوچک و اجاق گاز به کارگاه بردند و به همین خاطر فضای خوبی برای کار فراهم آمد. فضای نش...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 74
پرنیان به خودش آمد و درحالیکه سعی میکرد کیسه را دوباره بلند کند گفت: - آیفون خرابه، صدا از پایین میاد، اما از بالا نه. احتمالا نازی در رو زده. اگه اومدی ببینیش بالاست. مهرداد یک قدم به سمت او برداشت و گفت: - بذار کمکت کنم. دستی که برای برداشتن کیسه بالا آورده بود در میانهی راه خشک شد چون ...
بروزرسانی در : ۵۶۸ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 75
یک ابروی کیان بالا رفت و چند لحظه طول کشید تا آنچه جلوی دادگاه به مهرداد گفته بود را به خاطر آورد لبهایش بدون تغییر حالت لبخند زد و سری به نشانه ی تایید تکان داد و با خودش سنجید که آیا باید به او بگوید که کارگاه سوخته است یا نه... خودش حلش می کرد. پرنیان با خودش سنجید که احتمالا باید از ...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 76
پرنیان از ماشین که پیاده شد احساس کرد به حال مرگ است. فشار روانی زیادی را متحمل شده بود؛ بی وقفه کار کرده بود و احساس می کرد که این شرایط اصلا عادلانه نیست. کمی دورتر از دادگاه پیاده شده بود. به سمت فضای سبز روبه رو رفت. از شب قبل هیچ نخورده بود. معده اش درد می کرد اما میلی به غذا نداشت. روی صن...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 77
پرنیان برق تیره در نگاه مهرداد را به فال نیک گرفت. کیان مرد خوش چهره ای بود، با آن قد بلند و هیکل ورزیده و چهره ای که کاملا جذابیت و پختگی میانسالی را تومان داشت؛ میتوانست کاملا حسادت مهرداد را تحریک کند. پرنیان تازه به این فکر افتاد که او واقعا مردی ست که می تواند به راحتی قلب هر زنی را بلرزاند...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 78
پرنیان وارد خانه شد. آنقدر فکرش مشغول بود که زمان و مکان را پاک از خاطر برده بود. در حیاط صدای دخترها میآمد. مینا و مونا روی چادر رنگی روی زمین نشسته بودند و داشتند گیفت درست میکردند.نازی هم با دفتر و خودکار میانشان نشسته بود و حسابی سرش گرم بود. پرنیان نگاهی به آنها انداخت و زیرلب گفت:...
بروزرسانی در : ۵۶۱ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 79
پرنیان فکر میکرد کیان حداقل عصر را میگوید اما هنوز یکساعت از پیام نگذشته بود که زنگ خانه را زدند. پرنیان در حالی که مانتویش را میپوشید؛ باعجله کلید را از جا کلیدی برداشت و توی جیب مانتوی قهوهای رنگش گذاشت. شالش را توی راهپله سر کرد و وقتی به حیاط رسید، چند بار نفسنفس زد. برایش بسیار عجیب ...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان خیال گلستان - پارت 80
پرنیان کاملا جاخورد. توقع این قضیه را نداشت. احتمال داده بود سهوا اتفاق افتاده باشد و حتی دلش نیامده بود کسی را بابتش سرزنش کند. یک گام به عقب برداشت و نفسش را دردناک بیرون داد. این دیوارها که به هزار مرارت رنگ کرده بود؛ وسایل نیمه سوختهای که هنوز چک خریدش پاس نشده بود و سفارشی که شبیه یک کابوس ...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
