خیال گلستان به قلم ساناز لرکی
پارت چهل :
دستش را برای دست دادن، جلو آورد و صمیمی لبخند زد. بعد از معارفه که شامل معرفی پرنیان هم بود به سمت یکی از میزها رفتند. پرنیان وسایل را از کیفش بیرون آورد و جلویشان گذاشت. یک الگو از دفترش درآورد و خواست که آن را روی کاغذ بکشند و روی پارچه بیندازند و طبق الگو ببرند. کیان به سه دختری که بادقت مشغول بودند، چنان نگاه میکرد که گویی پدری است که مضطرب امتحان دادن فرزندانش را می-نگرد. پرنیان کÙ
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
1داشتم کم کم پرنیان رو با کیان شیپ میکردم که یهو امان از فائزه،فائزه،فائزه...