جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هشتاد :
آبتین سوار میشود، لباسش را مرتب میکند و دستش را روی فرمان میگذارد. لحظهای مکث میکند، بعد سرش را برمیگرداند و نگاهش را به ملیسا میدوزد:
- سوار شو... جوجه اردک زشت!
ملیسا پوفی میکند و چشم میچرخاند، اما چیزی نمیگوید. فقط با احتیاط، خودش را روی ترک موتور جا میدهد. آبتین استارت میزند. موتور با صدایی خفه زنده میشود، صدایی که انگار میخواهد سنگینی سکوت را بشکند. باد س
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اوهههه شتتتت،من میگم بخاطر این رفیق ملیسا این بلا سرش اومد که همین خاکستره هم بخاطر یاسه یه کاریش کرده بود،یه حسی بهم میگه زنده ست رفیق ملیسا