پارت هشتاد :

آبتین سوار می‌شود، لباسش را مرتب می‌کند و دستش را روی فرمان می‌گذارد. لحظه‌ای مکث می‌کند، بعد سرش را برمی‌گرداند و نگاهش را به ملیسا می‌دوزد:
- سوار شو... جوجه اردک زشت!
ملیسا پوفی می‌کند و چشم می‌چرخاند، اما چیزی نمی‌گوید. فقط با احتیاط، خودش را روی ترک موتور جا می‌دهد. آبتین استارت می‌زند. موتور با صدایی خفه زنده می‌شود، صدایی که انگار می‌خواهد سنگینی سکوت را بشکند. باد س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اوهههه شتتتت،من میگم بخاطر این رفیق ملیسا این بلا سرش اومد که همین خاکستره هم بخاطر یاسه یه کاریش کرده بود،یه حسی بهم میگه زنده ست رفیق ملیسا

    ۱ سال پیش
کپی شد!