پارت هفتاد و دوم :

ملیسا به چشم‌های آبتین نگاه می‌کند. با زهرخندی پاسخ می‌دهد: «چه فرقی به حال تو می‌کنه؟!»
آبتین لحظه‌ای نگاهش را از او می‌گیرد، انگار که چیزی درونش در حال کشمکش باشد. سکوت بینشان طولانی می‌شود.چند دقیقه‌ای بعد، سرش را بالا می‌آورد و آرام، اما محکم، می‌گوید: «پس یه پیشنهاد دیگه دارم»
ملیسا کمی به جلو خم می‌شود. با نگاهی سوال به آبتین خیره می‌شود. آبتین دست‌هایش را در جیبش فر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی بمیرم✨🥺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️