پارت شصت و سوم :

آرمان نعره می‌زند، دستش را به سرش می‌کوبد و انگار که دیگر تحمل همه‌چیز از توانش خارج شده باشد، با صدایی شکسته اضافه می‌کند: «هیچکس اینجا قد من غم نداره... هیچکدومتون از رفتن پرستو ناراخت نیستید... همتون خوشحالید!...»
ملیسا دیگر نمی‌تواند تحمل کند. با صدای خفه و شکسته‌ای داد می‌زند: «آرمان بس کن... پرستو هرچقدر که برای تو عزیز بود برای منم عزیز بود... اون رفیقمه...»
آرمان فوراً سرش ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    نمیدونم واسه ی کی ناراحت باشم و حق و بدم به کی🫠💔

    ۱ سال پیش
کپی شد!