جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت شصت و سوم :
آرمان نعره میزند، دستش را به سرش میکوبد و انگار که دیگر تحمل همهچیز از توانش خارج شده باشد، با صدایی شکسته اضافه میکند: «هیچکس اینجا قد من غم نداره... هیچکدومتون از رفتن پرستو ناراخت نیستید... همتون خوشحالید!...»
ملیسا دیگر نمیتواند تحمل کند. با صدای خفه و شکستهای داد میزند: «آرمان بس کن... پرستو هرچقدر که برای تو عزیز بود برای منم عزیز بود... اون رفیقمه...»
آرمان فوراً سرش ر
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0نمیدونم واسه ی کی ناراحت باشم و حق و بدم به کی🫠💔