پارت شصت و سوم :

آرمان نعره می‌زند، دستش را به سرش می‌کوبد و انگار که دیگر تحمل همه‌چیز از توانش خارج شده باشد، با صدایی شکسته اضافه می‌کند: «هیچکس اینجا قد من غم نداره... هیچکدومتون از رفتن پرستو ناراخت نیستید... همتون خوشحالید!...»
ملیسا دیگر نمی‌تواند تحمل کند. با صدای خفه و شکسته‌ای داد می‌زند: «آرمان بس کن... پرستو هرچقدر که برای تو عزیز بود برای منم عزیز بود... اون رفیقمه...»
آرمان فوراً سرش ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    نمیدونم واسه ی کی ناراحت باشم و حق و بدم به کی🫠💔

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️