پارت هفتاد و هفتم :

آبتین انگار یک لحظه جا می‌خورد. چانه‌اش کمی بالا می‌رود، نفسش را با مکث بیرون می‌دهد و بعد... سکوت. ملیسا منتظر نمی‌ماند. سریع عقب می‌رود، به اتاق می‌دود، لباس‌هایش را می‌پوشد و قبل از اینکه خودش را منصرف کند، برمی‌گردد.
آبتین هنوز همان‌جا ایستاده. مثل کسی که جنگی درونش در جریان باشد. اما وقتی نگاهش با نگاه ملیسا تلاقی می‌کند، دیگر چیزی نمی‌گوید. نه موافقت، نه مخالفت. فقط انگاØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    1

    واایی شتت چقدرر هیجانیی شدد😭انقدر استرس زا بوددد ادم نمیتونههه سوالااشوو بپرسهههه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️