جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت شصت و چهارم :
آبتین نگاهش را روی چهرهی رنگپریدهی او ثابت نگه میدارد، انگشت شستش را آرام روی مچ دست لرزان ملیسا میکشد:
- هیچچیز هیچوقت تموم نمیشه، ملیسا. فقط از یه شکل به یه شکل دیگه در میاد. درد... عوض نمیشه، فقط یه زخم جدید میسازه، یه گوشهی دیگهی وجود آدم...
ملیسا تلخ میخندد، سرش را کمی بالا میآورد، اما هنوز خودش را از حصار آبتین بیرون نمیکشد:
- دیگه چیزی ازم نمونده... می
لطفا صبر کنید...
