پارت شصت و پنجم :


حاج بابا لبخند تلخی بر لب می‌نشاند:
- اون موقع مثل حالا نبود... همه پسرای محل ازش می‌ترسیدن. یَلی بود برا خودش...
آبتین بالاخره سرش را بلند می‌کند. نگاهش عمیق و جدی است، مثل کسی که می‌داند چه چیزی روی شانه‌هایش گذاشته شده است. چند ثانیه سکوت می‌شود، بعد با لحنی که هیچ تردیدی در آن نیست، آرام اما محکم می‌گوید: «اونی که این بالا رو سرمون اورده رو پیدا می‌کنم و بیچارش می‌کنم حاØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وای خدایااا،هر پارتتت معمای جدید اضافه میشه🌚دوستت دارمم معماها زودی حلل بشننن مغزم نمیکشهه دیگهههه...پارت قشنگی بود مرسی از زحماتت✨

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️