جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت شصت و پنجم :
حاج بابا لبخند تلخی بر لب مینشاند:
- اون موقع مثل حالا نبود... همه پسرای محل ازش میترسیدن. یَلی بود برا خودش...
آبتین بالاخره سرش را بلند میکند. نگاهش عمیق و جدی است، مثل کسی که میداند چه چیزی روی شانههایش گذاشته شده است. چند ثانیه سکوت میشود، بعد با لحنی که هیچ تردیدی در آن نیست، آرام اما محکم میگوید: «اونی که این بالا رو سرمون اورده رو پیدا میکنم و بیچارش میکنم حا
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0وای خدایااا،هر پارتتت معمای جدید اضافه میشه🌚دوستت دارمم معماها زودی حلل بشننن مغزم نمیکشهه دیگهههه...پارت قشنگی بود مرسی از زحماتت✨