پارت شصت و پنجم :


حاج بابا لبخند تلخی بر لب می‌نشاند:
- اون موقع مثل حالا نبود... همه پسرای محل ازش می‌ترسیدن. یَلی بود برا خودش...
آبتین بالاخره سرش را بلند می‌کند. نگاهش عمیق و جدی است، مثل کسی که می‌داند چه چیزی روی شانه‌هایش گذاشته شده است. چند ثانیه سکوت می‌شود، بعد با لحنی که هیچ تردیدی در آن نیست، آرام اما محکم می‌گوید: «اونی که این بالا رو سرمون اورده رو پیدا می‌کنم و بیچارش می‌کنم حا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وای خدایااا،هر پارتتت معمای جدید اضافه میشه🌚دوستت دارمم معماها زودی حلل بشننن مغزم نمیکشهه دیگهههه...پارت قشنگی بود مرسی از زحماتت✨

    ۱ سال پیش
کپی شد!