جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هفتاد و سوم :
آبتین همانطور ایستاده، کمی کلافه، کمی عصبی، و شاید هم چیزی بیشتر از آن. ناگهان پس از سکوتی که میانشان جاری شد؛ آبتین میگوید: «وسایلتو جمع کن، شب میام دنبالت...»
ملیسا چشمهایش را باریک میکند، انگار که دنبال دامنهی پنهانی در این حرف میگردد. تکیهاش را به دیوار میدهد و یکی از پاهایش را روی پای دیگر میاندازد:
- صبر کن ببینم، من که پول پیش و اجاره ندارم. اصلاً چجوری میخوا
لطفا صبر کنید...
