پارت شصت و ششم :

آبتین می‌خواهد اعتراض کند که حاج بابا بدون معطلی به سمت خانه می‌رود. آبتین نفسش را بیرون داده و کمی در آنجا می‌ایستد. خود هم نمی‌داند چه بلایی بر سرش آمده، فقط این را می‌داند که نمی‌خواهد بلایی بر سر ملیسا بیاید. این را می‌داند که باید تا پای جان برای او زنده بماند!
شب سریع‌تر از روز می‌گذرد؛ سحرگاه هنوز کاملاً نرسیده، اما سکوت سنگین شب با صدایی نامفهوم و خفه درهم می‌شکند. صدایÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۸

    0

    آخ آخ آخ ملیسا ❤️ 🩹💔❤️ 🔥

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای...نمیدونم طرف کیو باید بگیرم...هر *** دردی داره توی این رمان...ولی میدونم هیچکسو مقصر نمیدونم از این چند نفر...ای خداا😭😭

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️