جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت شصت و ششم :
آبتین میخواهد اعتراض کند که حاج بابا بدون معطلی به سمت خانه میرود. آبتین نفسش را بیرون داده و کمی در آنجا میایستد. خود هم نمیداند چه بلایی بر سرش آمده، فقط این را میداند که نمیخواهد بلایی بر سر ملیسا بیاید. این را میداند که باید تا پای جان برای او زنده بماند!
شب سریعتر از روز میگذرد؛ سحرگاه هنوز کاملاً نرسیده، اما سکوت سنگین شب با صدایی نامفهوم و خفه درهم میشکند. صدای
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

سهیل۲۸
0آخ آخ آخ ملیسا ❤️ 🩹💔❤️ 🔥