جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هفتاد :
پاهایش روی آسفالت کثیف خیابان کشیده میشوند، دستهایش در جیبهای پالتوی کهنهاش فرو رفتهاند. درونش تهی است، ذهنش خالیتر از آن است که بخواهد چیزی را تحلیل کند. چیزی درون او مُرده، یا شاید همیشه مرده بوده و او تازه فهمیده است.
چشمش به مغازهای میافتد که نیمهباز است. یک مغازهی کوچک و محقر، شیشههایش کمی غبارگرفته، پیرمردی با صورت چروکیده و نگاهی خوابآلود پشت دخل نشسته و
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اینجور که این مسافرخونه توصیف شد من که ترسیدم از اونجا...