جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هفتاد و هشتم :
ضربهها یکی پس از دیگری بر بدن آبتین فرود میآمدند. نفسش به شماره افتاده بود، اما هنوز سرپا ایستاده بود. چهرهی خیس از عرقش زیر نورهای خیرهکنندهی سالن میدرخشید. درد را میشناخت، سالها با آن زندگی کرده بود، اما این بار چیزی فرق داشت. این بار ذهنش سرگردان بود... ذهنش جایی دیگر بود و همین باعث میشد نتواند درست مبارزه کند. او فقط دفاع میکند!
همهچیز در یک لحظه فروپاشید. با به
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اخی بمیرم🥺پارت جالبی بود ولی✨