پارت هفتاد و هشتم :

ضربه‌ها یکی پس از دیگری بر بدن آبتین فرود می‌آمدند. نفسش به شماره افتاده بود، اما هنوز سرپا ایستاده بود. چهره‌ی خیس از عرقش زیر نورهای خیره‌کننده‌ی سالن می‌درخشید. درد را می‌شناخت، سال‌ها با آن زندگی کرده بود، اما این بار چیزی فرق داشت. این بار ذهنش سرگردان بود... ذهنش جایی دیگر بود و همین باعث می‌شد نتواند درست مبارزه کند. او فقط دفاع می‌کند!
همه‌چیز در یک لحظه فروپاشید. با به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی بمیرم🥺پارت جالبی بود ولی✨

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️