پارت شصت و دوم :

قلب ملیسا از حرکت می‌ایستد. آبتین سرش را به آرامی بلند می‌کند. نگاهش را به سمت صدا می‌چرخاند. آرمان، در تاریکی ایستاده، با چشمانی که در نور کم برق می‌زند. صورتش رنگ‌پریده، موهایش پریشان، و مشت‌هایش محکم گره خورده. بدنش از خشم و اضطراب می‌لرزد، اما چیزی که در نگاهش موج می‌زند، چیزی فراتر از خشم است... در نگاهش جنون زبانه می‌کشد. صدایش می‌لرزد. لب‌های خشکیده‌اش را با زبان تر می‌کند و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وای ارمان...بمیرم واسش...واقعا حق داره اونم

    ۱ سال پیش
کپی شد!