جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت شصت و دوم :
قلب ملیسا از حرکت میایستد. آبتین سرش را به آرامی بلند میکند. نگاهش را به سمت صدا میچرخاند. آرمان، در تاریکی ایستاده، با چشمانی که در نور کم برق میزند. صورتش رنگپریده، موهایش پریشان، و مشتهایش محکم گره خورده. بدنش از خشم و اضطراب میلرزد، اما چیزی که در نگاهش موج میزند، چیزی فراتر از خشم است... در نگاهش جنون زبانه میکشد. صدایش میلرزد. لبهای خشکیدهاش را با زبان تر میکند و
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0وای ارمان...بمیرم واسش...واقعا حق داره اونم