پارت هفتاد و ششم :

بعد، بدون اینکه حرفش را تحلیل کند به سمت متین می‌چرخد. وسایلش را گوشه‌ی اتاق خالی می‌گذارد و کنار متین دراز می‌کشد. متین هم با حس وجود ملیسا آرام در آغوشش جا گرفته و چشم می‌بندد:
- خیلی خوبه که هستی بزن بهادر...
ملیسا به چهره‌ی مظلوم متین نگاه می‌کند. لبخند کمرنگی زده و کنار آن دخترکی که به خوبی در دلش جا باز کرده می‌خوابد.
هوای شب سنگین و خفه است. سایه‌ی درختان خشکیده‌ی حÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وای اخیی بمیرمم واسهه بچههه هااممم😭✨

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️