پارت هفتاد و ششم :

بعد، بدون اینکه حرفش را تحلیل کند به سمت متین می‌چرخد. وسایلش را گوشه‌ی اتاق خالی می‌گذارد و کنار متین دراز می‌کشد. متین هم با حس وجود ملیسا آرام در آغوشش جا گرفته و چشم می‌بندد:
- خیلی خوبه که هستی بزن بهادر...
ملیسا به چهره‌ی مظلوم متین نگاه می‌کند. لبخند کمرنگی زده و کنار آن دخترکی که به خوبی در دلش جا باز کرده می‌خوابد.
هوای شب سنگین و خفه است. سایه‌ی درختان خشکیده‌ی ح

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    وای اخیی بمیرمم واسهه بچههه هااممم😭✨

    ۱ سال پیش
کپی شد!