جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هفتاد و ششم :
بعد، بدون اینکه حرفش را تحلیل کند به سمت متین میچرخد. وسایلش را گوشهی اتاق خالی میگذارد و کنار متین دراز میکشد. متین هم با حس وجود ملیسا آرام در آغوشش جا گرفته و چشم میبندد:
- خیلی خوبه که هستی بزن بهادر...
ملیسا به چهرهی مظلوم متین نگاه میکند. لبخند کمرنگی زده و کنار آن دخترکی که به خوبی در دلش جا باز کرده میخوابد.
هوای شب سنگین و خفه است. سایهی درختان خشکیدهی ح
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0وای اخیی بمیرمم واسهه بچههه هااممم😭✨