پارت شصت و هفتم :

آرمان با همان لبخند تلخش سرش را کمی کج می‌کند، انگار که از این واکنش انتظار داشته. نگاهی سرشار از ترحم و زهرخند به آبتین می‌اندازد. آرمان با نیشخند؛ اما با لحنی که خستگی در آن موج می‌زند، می‌گوید: «من پشیمون بشم؟!... من بزرگ‌ترین پشیمونیم اینه که با تو رفیق شدم نامرد!»
آبتین مشت‌هایش را گره می‌کند. حرف آرمان برایش گران تمام می‌شود؛ ولی سعی می‌کند خود را کنترل کند.
آبتین با صداÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۸

    1

    چقد سخته🥹 ملیسا از سنگ که نیست غرور داره

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    میتونم بگم تقریبا انتظار نداشتم این حقیقت انقدر صدمه بزنه به ملیسا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️