جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت شصت و نهم :
در پیچ یکی از کوچههای باریک، او را میبیند. ملیسا تند راه میرود، انگار که میخواهد از تمام دنیا فاصله بگیرد. اما آبتین سریعتر است. چند قدم دیگر، و درست مقابلش قرار میگیرد، راهش را سد میکند. آبتین با نفسهای بریده، اما محکم میگوید: «کجا فرار میکنی؟»
ملیسا بدون اینکه حتی به او نگاه کند، دستهایش را در جیبش فرو میبرد و با لحن سردی میگوید: «برو کنار، آبتین...»
آبتین سر
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0اخی چقدر ادبیات این پارت قشنگ بود...