پارت شصت و نهم :

در پیچ یکی از کوچه‌های باریک، او را می‌بیند. ملیسا تند راه می‌رود، انگار که می‌خواهد از تمام دنیا فاصله بگیرد. اما آبتین سریع‌تر است. چند قدم دیگر، و درست مقابلش قرار می‌گیرد، راهش را سد می‌کند. آبتین با نفس‌های بریده، اما محکم می‌گوید: «کجا فرار می‌کنی؟»
ملیسا بدون اینکه حتی به او نگاه کند، دست‌هایش را در جیبش فرو می‌برد و با لحن سردی می‌گوید: «برو کنار، آبتین...»
آبتین سر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    اخی چقدر ادبیات این پارت قشنگ بود...

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️