جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت هفتاد و چهارم :
آبتین، همانطور که دستانش را در جیب فرو برده، محکم و جدی به او خیره میشود. لحنش جای بحث نمیگذارد:
- تا وقتی که زیرزمین درست بشه، تو و متین تو خونه میمونید، من اینجا...
ملیسا با حرکتی عصبی بازوهایش را بغل میگیرد، انگار بخواهد خودش را گرم کند یا شاید هم از انفجاری که در درونش در حال شکل گرفتن است، جلوگیری کند. صدایش تلخ و سرکش است:
- بیخیال، یه جوری تو زیر زمین جا میگیرم..
لطفا صبر کنید...
