پارت چهل و یک :

آبتین با حرکتی ناگهانی در را می‌شکاند و وارد می‌شود. ملیسا ولی همانجا می‌ایستد. هوای سردی از میان موهای کوتاه و خرمایی‌اش رد شده و او را سردتر از پیش جلوه می‌دهد. گوشی‌اش را برداشته و وقتی صدای داد و فریاد آبتین و آن مرد قطمع می‌شود، شماره‌ی محمود را می‌گیرد: «الو...»
وقتی صدای محمود در گوشش می‌پیچد، مطمئن می‌شود که خودش است:
- جونم زلزله... من الآن دقیقاً همونجایی هستم که گفتÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سهیل۲۸

    1

    اخه گناه دارن ارمان و پرستو

    ۲ سال پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای شت...یعنی چی شده...یعنی روز خوش به اینا نیومده اخه...چرا اینجوری شد خیلی گناه دارن

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️