پارت پنجاه و یک :

ملیسا در حالی که چشمانش به زمین دوخته است، انگشتانش را آرام در هم قفل می‌کند. آبتین، بدون هیچ حرف اضافه‌ای، چالتویش را می‌پوشد و حاج بابا نفس عمیقی می‌کشد. بعد، هر سه باهم از خانه بیرون می‌روند.
شب، سیاه و سنگین است. باد سردی میان کوچه‌های خاکی می‌وزد و صدای خش‌خش برگ‌های خشک، مثل نجواهای گنگی از دل تاریکی بلند می‌شود. ماشین در جاده‌ی بیرون شهر حرکت می‌کند، و چراغ‌هایش سایه‌Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    توصیفای این پارت قشنگ بود🥹

    ۲ سال پیش
  • سهیل۲۸

    1

    ای بمیری سلطان

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️