جهنم احساس به قلم ملیکا کاظمی
پارت پنجاه و یک :
ملیسا در حالی که چشمانش به زمین دوخته است، انگشتانش را آرام در هم قفل میکند. آبتین، بدون هیچ حرف اضافهای، چالتویش را میپوشد و حاج بابا نفس عمیقی میکشد. بعد، هر سه باهم از خانه بیرون میروند.
شب، سیاه و سنگین است. باد سردی میان کوچههای خاکی میوزد و صدای خشخش برگهای خشک، مثل نجواهای گنگی از دل تاریکی بلند میشود. ماشین در جادهی بیرون شهر حرکت میکند، و چراغهایش سایهÙ
لطفا صبر کنید...

فاطمه زهرا
0توصیفای این پارت قشنگ بود🥹